عصبشناسی الهیات یا Neurotheology چیست ؟
عفت حیدری روانشناس اجتماعی و فرهنگ یار تاب آوری ایران
عصبشناسی الهیات یا Neurotheology یک حوزه میانرشتهای (Interdisciplinary) است که مرز میان علوم اعصاب (Neuroscience)، روانشناسی (Psychology) و الهیات/فلسفه دین (Theology/Philosophy of Religion) را در مینوردد.
در یک تعریف ساده و دقیق:«نوروتئولوژی، مطالعه علمیِ مبانی عصبی (Neurological bases) تجربههای مذهبی، معنوی و الهیاتی در مغز انسان است.»
نوروتئولوژی یا همان عصبشناسی الهیات، یکی از هیجانانگیزترین و در عین حال بحثبرانگیزترین حوزههای علمی قرن بیست و یکم است. این علم برخلاف نام پرطمطراقش که ممکن است در ابتدا کمی مبهم به نظر برسد، به دنبال پاسخ به یک سوال بسیار انسانی و بنیادین است. این سوال این است که چگونه یک عضو بیولوژیک و مادی به نام مغز، میتواند مفاهیمی به غایت انتزاعی و فراتر از ماده مثل خداوند، جاودانگی، روح و هستی مطلق را درک کند، آنها را تجربه کند و حتی در زندگی روزمره خود بر اساس آنها تصمیمگیری کند؟
برای درک عصبشناسی الهیات، ابتدا باید بدانیم که این رشته برخلاف تصور عموم، قصد ندارد با استفاده از ابزارهای آزمایشگاهی، وجود یا عدم وجود خداوند را ثابت یا رد کند. هدف اصلی این حوزه، بررسی زیربنای عصبی و بیولوژیک تجربیاتی است که انسان به عنوان تجربیات مذهبی یا معنوی از آن یاد میکند. در واقع، نوروتئولوژی میخواهد بداند وقتی انسان در حال دعا کردن است، وقتی در حال مدیتیشن است یا وقتی در لحظهای از وجد و شهود، احساس میکند با حقیقتی بزرگتر از خود پیوند خورده است، در شبکه پیچیده نورونهای مغز او چه جریانی در حال عبور است.
برای بررسی دقیق این حوزه، میتوان آن را به چند بخش یا دسته اصلی تقسیم کرد که هر کدام جنبه متفاوتی از این پدیده را بررسی میکنند.
اولین دسته که بسیار گسترده است، بررسی نقش نواحی مختلف مغز در تجربههای مذهبی است. در این بخش از مطالعه، دانشمندان از تکنولوژیهای بسیار پیشرفتهای مثل تصویربرداری مغزی استفاده میکنند تا نقشه فعالیتهای مغز را در لحظات مذهبی ترسیم کنند. یکی از کشفیات بسیار مهم در این زمینه، مربوط به لوب آهیانهای مغز است. این بخش از مغز مسئول تعیین مرزهای فیزیکی بدن و جهتدهی ما در فضا است؛ یعنی همان بخشی که به ما میگوید من کجا هستم و محیط اطراف من کجاست.
تحقیقات نشان داده است که در تجربههای عرفانی و بسیار عمیق، فعالیت در این ناحیه به شدت کاهش مییابد. این کاهش فعالیت باعث میشود که فرد احساس کند مرزهای بدنیاش از بین رفته و با جهان یا با یک قدرت برتر یکی شده است.
ممکن است این همان حسی باشد که در متون مذهبی مختلف از آن به عنوان فنا شدن در ذات حق یا اتحاد با هستی یاد شده است. از سوی دیگر، بخشهای مربوط به تمرکز و توجه در قشر پیشپیشانی مغز در این لحظات بسیار فعال میشوند که نشاندهنده تمرکز عمیق و آگاهی کامل فرد در آن لحظه است.
دسته دوم که به آن دیدگاه تکاملی میگوییم، به دنبال پاسخ به این سوال است که چرا مغز انسان به گونهای طراحی شده که مستعد باورهای مذهبی باشد. حکمت الهی آفرینش مغز انسان چیست ؟
از نظر تکاملی، مغز ما برای بقا در طبیعت شکل گرفته است. یکی از مکانیسمهای مهمی که در این دسته بررسی میشود، توانایی تشخیص عامل یا همان تشخیص عاملمندی است. در طول تاریخ تکامل، انسانهایی که هر صدای خشخشی را در بوتهها به جای باد، به یک موجود زنده یا یک شکارچی نسبت میدادند، شانس بیشتری برای بقا داشتند.
این تمایل مغز برای یافتن هدف و عامل پشت پدیدهها، در درازمدت میتواند به زمینهساز باور به وجود نیروهای ماوراءطبیعی یا موجودات الهی تبدیل شده باشد. به عبارت دیگر، مغز ما به طور پیشفرض مایل است در جهان، نظم و عاملیتی را ببیند که فراتر از تصادف باشد.( برهان نظم ).بسیاری از متون مذهبی بر وجود نظم و اصل علیت تاکید دارند.
دسته سوم که جنبه بسیار کاربردی و درمانی دارد، بر تأثیر ایمان و فعالیتهای مذهبی بر سلامت روان و انعطافپذیری مغز تمرکز دارد.
این بخش از عصبشناسی الهیات با پدیده انعطافپذیری عصبی یا همان نوروپلاستیسیته پیوند خورده است. دانشمندان مشاهده کردهاند که تمرینات مداوم مذهبی، مانند دعا یا مدیتیشن، میتواند ساختار مغز را تغییر دهد. این تغییرات معمولاً شامل تقویت نواحی مربوط به تنظیم هیجان و کاهش فعالیت نواحی مربوط به ترس و استرس است.
که باز هم با آموزههای فرهنگی و دینی ما همخوان است و همسویی دارد.
به طور مشخص، فعالیت آمیگدال که مرکز واکنشهای احساسی و ترس در مغز است، در افرادی که زندگی معنوی منظمی دارند، میتواند مدیریت شدهتر و آرامتر باشد. این امر توضیح میدهد که چرا بسیاری از افراد در مواجهه با بحرانهای زندگی، با تکیه بر ایمان خود، توانایی و تاب آوری بیشتری دارند بعبارت دیگر ایمان بخداوند از فروپاشی روانی جلوگیری میکند و قدرت بازگشت به حالت عادی و طبیعی زندگی را در انسان پرورش میدهد.
ایمان میتواند به عنوان یک مکانیزم دفاعی عصبی عمل کند که به فرد کمک میکند استرسهای محیطی را بهتر مدیریت کند.
دسته چهارم که به موضوع پیچیدهتر تصمیمگیری میپردازد، با استفاده از مفاهیم اقتصاد عصبی، به بررسی این میپردازد که چگونه باورهای مذهبی بر سیستم پاداش مغز و انتخابهای اخلاقی انسان اثر میگذارند. مغز ما برای انجام کارهای خوب یا رعایت اصول اخلاقی، از سیستم پاداشی استفاده میکند که با ترشح مواد شیمیایی مثل دوپامین همراه است.
تحقیقات نشان داده است که برای بسیاری از افراد، انجام یک عمل خیر یا پیروی از دستورات الهی، در سطح مغز پاداشی مشابه یا حتی فراتر از لذتهای مادی دارد.
این یعنی باورهای مذهبی نه تنها یک ایده ذهنی نیستند، بلکه مستقیماً با سیستم پاداش و انگیزشی مغز درگیر میشوند. این پیوند باعث میشود که رفتار اخلاقی از یک امر اجباری به یک امر معنامند، لذتبخش و رضایتبخش برای فرد تبدیل شود.
این یافته های علمی میتواند در روانشناسی اجتماعی ، روانشناسی نیکوکاری و مددکاری اجتماعی بسیار مورد توجه باشد.
در ضمن این مطالب باید به بحث فلسفی و هستیشناختی که در دل این علم نهفته است اشاره کرد. این بخش از عصبشناسی الهیات به این چالش میپردازد که آیا فعالیتهای مغزی که مشاهده میکنیم، علتِ تجربه مذهبی هستند یا صرفاً ابزار آن. این یک بحث بسیار عمیق است که به دو دیدگاه کاملاً متفاوت میانجامد. دیدگاه اول که مادیگرایانه و منسوخ است، معتقد است که دین و تجربه الهی صرفاً محصول فرآیندهای شیمیایی و الکتریکی مغز هستند و وقتی مغز از کار بیفتد، این تجربهها هم به پایان میرسند.
اما دیدگاه دوم که نگاهی متفاوت دارد، معتقد است که مغز مانند یک رادیو عمل میکند. همانطور که رادیو سیگنالهای موسیقی را از هوا دریافت و پخش میکند اما خودش خالق موسیقی نیست، مغز نیز ممکن است ابزاری باشد که از طریق آن، انسان میتواند سیگنالها و حقایقی را که از قلمرو ماده فراتر هستند، دریافت و تجربه کند. در این دیدگاه، فعالیتهای مغزی که ما میبینیم، نشاندهنده کارکرد رادیو برای دریافت صداست، نه اینکه خود رادیو منبع موسیقی باشد.
به بیان عفت حیدری رواننشاس اجتماعی و دارنده نشان فرهنگ یار تاب آوری ایران عصبشناسی الهیات حوزهای است که سعی میکند از طریق زبان علم، زبان معنویت را ترجمه کند. این علم با بررسی نقش نواحی مغز در تجربه بیمرزی، بررسی ریشههای تکاملی باورها، مطالعه تأثیر ایمان بر سلامت روان و تحلیل نقش مذهب در سیستم پاداش و تصمیمگیری، تصویری جامع از رابطه میان ماده و معنا ارائه میدهد.
این رشته با وجود تمام پیچیدگیها، به ما کمک میکند تا بفهمیم چگونه یکی از بزرگترین ویژگیهای انسان، یعنی توانایی درک امر قدسی، با ساختار بیولوژیک ما پیوند خورده است و چگونه این پیوند میتواند بر کیفیت زندگی، آرامش درونی و رفتار اخلاقی ما تأثیر بگذارد. عصبشناسی الهیات در واقع پلی است میان دنیای سخت و قابل اندازهگیری سلولها و دنیای وسیع و بیکران معنا و ایمان.
عصبشناسی الهیات و درک ما از تجربههای معنوی، تأثیر عمیقی بر سازوکار تابآوری (Resiliency) انسان دارند. از منظر علوم اعصاب، ایمان و فعالیتهای مذهبی به عنوان یک عامل تنظیمکننده استرس عمل میکنند. وقتی فردی تحت فشار روانی قرار میگیرد، سیستم عصبی او دچار هیجان و ترس میشود؛ اما تجربیات معنوی با کاهش فعالیت ناحیه آمیگدال و تقویت نواحی مربوط به تنظیم هیجان در قشر پیشپیشانی، به مغز کمک میکنند تا واکنشهای تدافعی را کنترل کرده و به جای فروپاشی، به سمت آرامش سوق پیدا کند.
علاوه بر این، مفهوم «اتحاد با هستی» که در نوروتئولوژی بررسی میشود، ادراک فرد از خود را تغییر میدهد. این تغییر ادراک باعث میشود که فرد در برابر بحرانها، احساس تنهایی و بیمقصد بودن نکند؛ بلکه با تکیه بر معنای عمیقتر زندگی، از استرسهای موقعیتی فراتر رود. در واقع، ایمان با ایجاد یک «چارچوب معنایی»، بار شناختی و عاطفی بحران را کاهش میدهد. این فرآیند باعث میشود که مغز به جای تمرکز بر آسیب، بر روی بازسازی و سازگاری تمرکز کند. بنابراین، تابآوری در اینجا محصول تعامل میان ساختار مغز و باورهایی است که به انسان قدرت معنابخشی به رنج و عبور از آن را میدهد.
در یک تعریف ساده و دقیق:«نوروتئولوژی، مطالعه علمیِ مبانی عصبی (Neurological bases) تجربههای مذهبی، معنوی و الهیاتی در مغز انسان است.»
نوروتئولوژی یا همان عصبشناسی الهیات، یکی از هیجانانگیزترین و در عین حال بحثبرانگیزترین حوزههای علمی قرن بیست و یکم است. این علم برخلاف نام پرطمطراقش که ممکن است در ابتدا کمی مبهم به نظر برسد، به دنبال پاسخ به یک سوال بسیار انسانی و بنیادین است. این سوال این است که چگونه یک عضو بیولوژیک و مادی به نام مغز، میتواند مفاهیمی به غایت انتزاعی و فراتر از ماده مثل خداوند، جاودانگی، روح و هستی مطلق را درک کند، آنها را تجربه کند و حتی در زندگی روزمره خود بر اساس آنها تصمیمگیری کند؟
برای درک عصبشناسی الهیات، ابتدا باید بدانیم که این رشته برخلاف تصور عموم، قصد ندارد با استفاده از ابزارهای آزمایشگاهی، وجود یا عدم وجود خداوند را ثابت یا رد کند. هدف اصلی این حوزه، بررسی زیربنای عصبی و بیولوژیک تجربیاتی است که انسان به عنوان تجربیات مذهبی یا معنوی از آن یاد میکند. در واقع، نوروتئولوژی میخواهد بداند وقتی انسان در حال دعا کردن است، وقتی در حال مدیتیشن است یا وقتی در لحظهای از وجد و شهود، احساس میکند با حقیقتی بزرگتر از خود پیوند خورده است، در شبکه پیچیده نورونهای مغز او چه جریانی در حال عبور است.
برای بررسی دقیق این حوزه، میتوان آن را به چند بخش یا دسته اصلی تقسیم کرد که هر کدام جنبه متفاوتی از این پدیده را بررسی میکنند.
اولین دسته که بسیار گسترده است، بررسی نقش نواحی مختلف مغز در تجربههای مذهبی است. در این بخش از مطالعه، دانشمندان از تکنولوژیهای بسیار پیشرفتهای مثل تصویربرداری مغزی استفاده میکنند تا نقشه فعالیتهای مغز را در لحظات مذهبی ترسیم کنند. یکی از کشفیات بسیار مهم در این زمینه، مربوط به لوب آهیانهای مغز است. این بخش از مغز مسئول تعیین مرزهای فیزیکی بدن و جهتدهی ما در فضا است؛ یعنی همان بخشی که به ما میگوید من کجا هستم و محیط اطراف من کجاست.
تحقیقات نشان داده است که در تجربههای عرفانی و بسیار عمیق، فعالیت در این ناحیه به شدت کاهش مییابد. این کاهش فعالیت باعث میشود که فرد احساس کند مرزهای بدنیاش از بین رفته و با جهان یا با یک قدرت برتر یکی شده است.
ممکن است این همان حسی باشد که در متون مذهبی مختلف از آن به عنوان فنا شدن در ذات حق یا اتحاد با هستی یاد شده است. از سوی دیگر، بخشهای مربوط به تمرکز و توجه در قشر پیشپیشانی مغز در این لحظات بسیار فعال میشوند که نشاندهنده تمرکز عمیق و آگاهی کامل فرد در آن لحظه است.
دسته دوم که به آن دیدگاه تکاملی میگوییم، به دنبال پاسخ به این سوال است که چرا مغز انسان به گونهای طراحی شده که مستعد باورهای مذهبی باشد. حکمت الهی آفرینش مغز انسان چیست ؟
از نظر تکاملی، مغز ما برای بقا در طبیعت شکل گرفته است. یکی از مکانیسمهای مهمی که در این دسته بررسی میشود، توانایی تشخیص عامل یا همان تشخیص عاملمندی است. در طول تاریخ تکامل، انسانهایی که هر صدای خشخشی را در بوتهها به جای باد، به یک موجود زنده یا یک شکارچی نسبت میدادند، شانس بیشتری برای بقا داشتند.
این تمایل مغز برای یافتن هدف و عامل پشت پدیدهها، در درازمدت میتواند به زمینهساز باور به وجود نیروهای ماوراءطبیعی یا موجودات الهی تبدیل شده باشد. به عبارت دیگر، مغز ما به طور پیشفرض مایل است در جهان، نظم و عاملیتی را ببیند که فراتر از تصادف باشد.( برهان نظم ).بسیاری از متون مذهبی بر وجود نظم و اصل علیت تاکید دارند.
دسته سوم که جنبه بسیار کاربردی و درمانی دارد، بر تأثیر ایمان و فعالیتهای مذهبی بر سلامت روان و انعطافپذیری مغز تمرکز دارد.
این بخش از عصبشناسی الهیات با پدیده انعطافپذیری عصبی یا همان نوروپلاستیسیته پیوند خورده است. دانشمندان مشاهده کردهاند که تمرینات مداوم مذهبی، مانند دعا یا مدیتیشن، میتواند ساختار مغز را تغییر دهد. این تغییرات معمولاً شامل تقویت نواحی مربوط به تنظیم هیجان و کاهش فعالیت نواحی مربوط به ترس و استرس است.
که باز هم با آموزههای فرهنگی و دینی ما همخوان است و همسویی دارد.
به طور مشخص، فعالیت آمیگدال که مرکز واکنشهای احساسی و ترس در مغز است، در افرادی که زندگی معنوی منظمی دارند، میتواند مدیریت شدهتر و آرامتر باشد. این امر توضیح میدهد که چرا بسیاری از افراد در مواجهه با بحرانهای زندگی، با تکیه بر ایمان خود، توانایی و تاب آوری بیشتری دارند بعبارت دیگر ایمان بخداوند از فروپاشی روانی جلوگیری میکند و قدرت بازگشت به حالت عادی و طبیعی زندگی را در انسان پرورش میدهد.
ایمان میتواند به عنوان یک مکانیزم دفاعی عصبی عمل کند که به فرد کمک میکند استرسهای محیطی را بهتر مدیریت کند.
دسته چهارم که به موضوع پیچیدهتر تصمیمگیری میپردازد، با استفاده از مفاهیم اقتصاد عصبی، به بررسی این میپردازد که چگونه باورهای مذهبی بر سیستم پاداش مغز و انتخابهای اخلاقی انسان اثر میگذارند. مغز ما برای انجام کارهای خوب یا رعایت اصول اخلاقی، از سیستم پاداشی استفاده میکند که با ترشح مواد شیمیایی مثل دوپامین همراه است.
تحقیقات نشان داده است که برای بسیاری از افراد، انجام یک عمل خیر یا پیروی از دستورات الهی، در سطح مغز پاداشی مشابه یا حتی فراتر از لذتهای مادی دارد.
این یعنی باورهای مذهبی نه تنها یک ایده ذهنی نیستند، بلکه مستقیماً با سیستم پاداش و انگیزشی مغز درگیر میشوند. این پیوند باعث میشود که رفتار اخلاقی از یک امر اجباری به یک امر معنامند، لذتبخش و رضایتبخش برای فرد تبدیل شود.
این یافته های علمی میتواند در روانشناسی اجتماعی ، روانشناسی نیکوکاری و مددکاری اجتماعی بسیار مورد توجه باشد.
در ضمن این مطالب باید به بحث فلسفی و هستیشناختی که در دل این علم نهفته است اشاره کرد. این بخش از عصبشناسی الهیات به این چالش میپردازد که آیا فعالیتهای مغزی که مشاهده میکنیم، علتِ تجربه مذهبی هستند یا صرفاً ابزار آن. این یک بحث بسیار عمیق است که به دو دیدگاه کاملاً متفاوت میانجامد. دیدگاه اول که مادیگرایانه و منسوخ است، معتقد است که دین و تجربه الهی صرفاً محصول فرآیندهای شیمیایی و الکتریکی مغز هستند و وقتی مغز از کار بیفتد، این تجربهها هم به پایان میرسند.
اما دیدگاه دوم که نگاهی متفاوت دارد، معتقد است که مغز مانند یک رادیو عمل میکند. همانطور که رادیو سیگنالهای موسیقی را از هوا دریافت و پخش میکند اما خودش خالق موسیقی نیست، مغز نیز ممکن است ابزاری باشد که از طریق آن، انسان میتواند سیگنالها و حقایقی را که از قلمرو ماده فراتر هستند، دریافت و تجربه کند. در این دیدگاه، فعالیتهای مغزی که ما میبینیم، نشاندهنده کارکرد رادیو برای دریافت صداست، نه اینکه خود رادیو منبع موسیقی باشد.
به بیان عفت حیدری رواننشاس اجتماعی و دارنده نشان فرهنگ یار تاب آوری ایران عصبشناسی الهیات حوزهای است که سعی میکند از طریق زبان علم، زبان معنویت را ترجمه کند. این علم با بررسی نقش نواحی مغز در تجربه بیمرزی، بررسی ریشههای تکاملی باورها، مطالعه تأثیر ایمان بر سلامت روان و تحلیل نقش مذهب در سیستم پاداش و تصمیمگیری، تصویری جامع از رابطه میان ماده و معنا ارائه میدهد.
این رشته با وجود تمام پیچیدگیها، به ما کمک میکند تا بفهمیم چگونه یکی از بزرگترین ویژگیهای انسان، یعنی توانایی درک امر قدسی، با ساختار بیولوژیک ما پیوند خورده است و چگونه این پیوند میتواند بر کیفیت زندگی، آرامش درونی و رفتار اخلاقی ما تأثیر بگذارد. عصبشناسی الهیات در واقع پلی است میان دنیای سخت و قابل اندازهگیری سلولها و دنیای وسیع و بیکران معنا و ایمان.
عصبشناسی الهیات و درک ما از تجربههای معنوی، تأثیر عمیقی بر سازوکار تابآوری (Resiliency) انسان دارند. از منظر علوم اعصاب، ایمان و فعالیتهای مذهبی به عنوان یک عامل تنظیمکننده استرس عمل میکنند. وقتی فردی تحت فشار روانی قرار میگیرد، سیستم عصبی او دچار هیجان و ترس میشود؛ اما تجربیات معنوی با کاهش فعالیت ناحیه آمیگدال و تقویت نواحی مربوط به تنظیم هیجان در قشر پیشپیشانی، به مغز کمک میکنند تا واکنشهای تدافعی را کنترل کرده و به جای فروپاشی، به سمت آرامش سوق پیدا کند.
علاوه بر این، مفهوم «اتحاد با هستی» که در نوروتئولوژی بررسی میشود، ادراک فرد از خود را تغییر میدهد. این تغییر ادراک باعث میشود که فرد در برابر بحرانها، احساس تنهایی و بیمقصد بودن نکند؛ بلکه با تکیه بر معنای عمیقتر زندگی، از استرسهای موقعیتی فراتر رود. در واقع، ایمان با ایجاد یک «چارچوب معنایی»، بار شناختی و عاطفی بحران را کاهش میدهد. این فرآیند باعث میشود که مغز به جای تمرکز بر آسیب، بر روی بازسازی و سازگاری تمرکز کند. بنابراین، تابآوری در اینجا محصول تعامل میان ساختار مغز و باورهایی است که به انسان قدرت معنابخشی به رنج و عبور از آن را میدهد.

























