نقش مدیریت هیجان در تابآوری یا resiliency
به گزارش میگنا رسانه اول تاب آوری و روانشناسی ایران جهان روانشناختی انسان سرشار از فراز و نشیبهای عاطفی است که رفتارها، تصمیمها و واکنشهای او را در مواجهه با سختیهای زندگی هدایت میکنند. در این میان، پیوند عمیقی میان احساسات بیرونی و درونی با سازگاری روانی وجود دارد که در ادبیات علمی تحت عنوان تابآوری یا resiliency شناخته میشود. درک چگونگی اثرگذاری هیجان بر توانایی بازگشتپذیری انسان، دریچهای نو به سوی خودشناسی و ارتقای سلامت روان میگشاید. هیجانها به عنوان نیروهای محرک رفتاری، نقشی بیبدیل در تعیین جهتگیری ذهنی فرد در زمان وقوع بحرانها دارند. آنها ابزارهایی برای تفسیر واقعیت هستند و شیوه رویارویی با ناملایمات را تغییر میدهند.
بررسی عمیقتر مفهوم تابآوری یا resiliency نشان میدهد که این پدیده یک وضعیت ایستا و ثابت نیست، جریان پویا و مستمری از تعاملات ذهنی، زیستی و اجتماعی است. هیجانات در واقع زبان بدن و ذهن برای پاسخ به تغییرات محیطی به شمار میروند. زمانی که فرد با یک رویداد آسیبزا یا تنشزا مواجه میشود، نخستین پاسخهای او از جنس واکنشهای عاطفی و احساسی هستند. این پاسخهای اولیه میتوانند ظرفیتهای شناختی فرد را فلج کنند یا زمینهساز بسیج منابع درونی برای حل مسئله شوند. از این رو، مدیریت و ابراز صحیح این هیجانات محور اصلی ارتقای توانمندیهای روانی افراد محسوب میشود.
یکی از نظریههای مطرح در این زمینه، نحوه اثرگذاری عواطف مثبت بر گسترش دیدگاه فردی است. بر اساس این دیدگاه، وقتی افراد هیجانهای مثبتی مانند امید، سپاسگزاری، عشق و شادی را تجربه میکنند، پهنای توجه و تفکر آنها وسعت مییابد. این وسعتبخشی به ذهن اجازه میدهد تا راهحلهای خلاقانه و منعطفتری برای مشکلات بیابد. در شرایط سخت، فردی که یاد گرفته است در دل تاریکیها جنبههای مثبت یا معنابخش زندگی را کشف کند، منابع روانی ارزشمندی را برای خود ذخیره میسازد. این منابع انباشتهشده در روزهای سخت بعدی به یاری او میآیند و فرآیند تابآوری یا resiliency را تسهیل میکنند. تجربه عواطف مثبت در بحرانها به معنای نادیده گرفتن واقعیت تلخ نیست، بلکه روشی برای بازسازی توان تحلیل ذهنی و کاهش تنشهای جسمانی ناشی از استرس شدید است.
از سوی دیگر، هیجانات منفی نظیر ترس، خشم و غم نیز کارکردهای حیاتی دارند که نباید نادیده گرفته شوند. این احساسات پیامهای هشداردهندهای هستند که فرد را از وجود خطر یا نیاز به تغییر آگاه میسازند. برای نمونه، ترس میتواند انسان را از رفتارهای پرخطر بازدارد و خشم نیروی لازم برای دفاع از حقوق شخصی را فراهم آورد. با این حال، ماندگاری طولانیمدت در این وضعیتهای عاطفی و ناتوانی در عبور از آنها، فرسودگی روانی ایجاد میکند. افرادی که در مسیر تابآوری یا resiliency موفق عمل میکنند، کسانی هستند که این عواطف منفی را میپذیرند، ابعاد مختلف آنها را درک میکنند و سپس با تکیه بر خودتنظیمی عاطفی، از شدت تخریبگر آنها میکاهند. خودتنظیمی به معنای سرکوب احساسات نیست، شیوهای کارآمد برای هدایت جریان انرژی عاطفی به سمت رفتارهای سازنده است.
به بیان زهرا نیازاده نویسنده کتاب مسیر تاب آوری بخش مهمی از ارتباط عواطف با بازگشتپذیری روانی به انعطافپذیری هیجانی مربوط میشود. انعطافپذیری عاطفی به توانایی تغییر پویای پاسخهای هیجانی متناسب با تغییرات موقعیتهای زندگی میگوید. فرد انعطافپذیر قادر است در زمان سوگواری غم عمیقی را تجربه کند، اما در عین حال با گذشت زمان، راهی برای بازگشت به زندگی روزمره و تجربه لحظات خوش بیابد. این توانایی مانع از غرق شدن فرد در تلاطمهای روانی میشود. در مقابل، صلب بودن عواطف و پافشاری بر یک حالت احساسی خاص در شرایط دگرگونشده، فرآیند سازگاری را با مانع روبرو میسازد و توانایی تابآوری یا resiliency را به شدت کاهش میدهد.
ابعاد عصبشناختی نیز پیوند میان عواطف و توان روانی را تایید میکنند. مغز انسان در مواجهه با تهدیدها، بخشهای مربوط به پردازش احساسی مانند آمیگدال را فعال میکند. اگر قشر پیشپیشانی مغز که مسئول تصمیمگیری عقلانی و مدیریت رفتاری است بتواند ارتباط مؤثری با بخشهای احساسی برقرار کند، فرد کنترل بهتری بر پاسخهای خود خواهد داشت. این هماهنگی میان مغز عاطفی و مغز عقلانی زیربنای اصلی توانمندیهای روانی است. آموزش مهارتهای مدیریت احساسات میتواند مسیرهای عصبی مربوط به آرامبخشی و تحلیل منطقی را تقویت کند و واکنشهای تکانهای ناشی از بحرانها را به شدت کاهش دهد.
علاوه بر جنبههای فردی، هیجان نقشی کلیدی در بسترهای اجتماعی و محلهمحور ایفا میکنند. انسان موجودی اجتماعی است و عواطف او در تعامل با دیگران شکل میگیرند و منتقل میشوند. همدلی به عنوان یک مهارت هیجانی غنی، به افراد امکان میدهد تا دردهای یکدیگر را حس کرده و پیوندهای حمایتی قویتری ایجاد کنند. در زمان بروز بلایای طبیعی یا بحرانهای اجتماعی، جوامعی که اعضای آنها توانایی بالایی در ابراز همدلی و همبستگی عاطفی دارند، بسیار سریعتر از دیگران فرآیند بازسازی و بهبود را طی میکنند. این نوع پیوستگی اجتماعی نشاندهنده ابعاد گستردهتر **تابآوری یا resiliency** است که فراتر از فرد، در سطح خانواده و محله جریان مییابد.
پرورش عواطف سالم در دوران کودکی بستر مناسبی را برای ایجاد مقاومت روانی در بزرگسالی فراهم میسازد. شیوههای فرزندپروری که در آنها احساسات کودک به رسمیت شناخته میشوند و راهنماییهای لازم برای ابراز درست آنها ارائه میگردد، کودکانی باهوش عاطفی بالا تربیت میکنند. این کودکان در بزرگسالی یاد میگیرند که شکستها پایان راه نیستند و میتوان با پذیرش احساسات ناخوشایند ناشی از ناکامی، دوباره تلاش کرد. پیوند عاطفی ایمن میان والدین و فرزندان به عنوان یک سپر حمایتی عمل میکند که فرد را در برابر اضطرابهای آینده محافظت مینماید. امید و خوشبینی به عنوان جهتگیریهای احساسی پایدار، در همین دوران شکل میگیرند و موتور محرک فرد در مسیرهای دشوار زندگی میشوند.
در حوزه تابآوری اجتماعی و فرهنگی، میراثهای تاریخی و شیوههای زیست سنتی نیز پیوندی وثیق با مدیریت احساسات دارند. برای مثال، ساختار کاری و همیاریهای جمعی در نگهداری از قناتها در مناطق کویری ایران، نمونهای عینی از هماهنگی عاطفی و کاری جامعه برای مقابله با خشکسالی و چالشهای اقلیمی است. این همکاریها متکی بر حس تعلق مشترک و پیوند عاطفی به سرزمین و جامعه است. حس هویت فرهنگی که در دل این سنتها نهفته است، منبع ارزشمندی از غرور ملی و همبستگی ایجاد میکند که مقاومت جامعه را در برابر ناملایمات طبیعی و اجتماعی تقویت مینماید. این بعد از کارکرد عاطفی نشان میدهد که چگونه هیجانهای جمعی مثبت میتوانند به عنوان سرمایه اجتماعی عمل کنند.
رسانهها نیز در شکلدهی و جهتدهی به هیجانهای عمومی نقش چشمگیری دارند. شیوهای که رسانهها اخبار بحرانها را پوشش میدهند، میتواند موجی از ناامیدی، ترس و درماندگی ایجاد کند یا برعکس، روحیه همکاری، نوعدوستی و امید را تقویت نماید. رسانههایی که بر ظرفیتهای جامعه تمرکز میکنند و الگوهای موفق موفقیت در برابر سختیها را به تصویر میکشند، به بازسازی عاطفی جامعه کمک شایانی میکنند. تقویت این نوع نگاه عاطفی مثبت در سطح کلان، زمینه را برای ارتقای توان جامعه در رویارویی با چالشهای بزرگ ملی هموار میسازد.
در نهایت، ارتقای فرآیند تابآوری یا resiliency نیازمند رویکردی جامع به حوزه احساسات انسان است. تلاش برای سرکوب عواطف ناخوشایند یا اصرار بر خوشبینیهای واهی و غیرواقعبینانه، نتیجه معکوس خواهد داشت. پذیرش صمیمانه تمام ابعاد وجودی و عاطفی، گام نخست در جهت تحول روانی است. آموزش سواد عاطفی در مدارس، دانشگاهها و سازمانها میتواند افراد را مجهز به ابزارهایی کند که در مواجهه با ناملایمات روزگار، به جای فروپاشی، راههای نوینی برای رشد و تعالی بیابند. توازن میان عقل و احساس، مسیر همواری را برای عبور از طوفانهای زندگی ترسیم میکند و به جامعه پویایی و ایستادگی هدیه میدهد.
بررسی عمیقتر مفهوم تابآوری یا resiliency نشان میدهد که این پدیده یک وضعیت ایستا و ثابت نیست، جریان پویا و مستمری از تعاملات ذهنی، زیستی و اجتماعی است. هیجانات در واقع زبان بدن و ذهن برای پاسخ به تغییرات محیطی به شمار میروند. زمانی که فرد با یک رویداد آسیبزا یا تنشزا مواجه میشود، نخستین پاسخهای او از جنس واکنشهای عاطفی و احساسی هستند. این پاسخهای اولیه میتوانند ظرفیتهای شناختی فرد را فلج کنند یا زمینهساز بسیج منابع درونی برای حل مسئله شوند. از این رو، مدیریت و ابراز صحیح این هیجانات محور اصلی ارتقای توانمندیهای روانی افراد محسوب میشود.
یکی از نظریههای مطرح در این زمینه، نحوه اثرگذاری عواطف مثبت بر گسترش دیدگاه فردی است. بر اساس این دیدگاه، وقتی افراد هیجانهای مثبتی مانند امید، سپاسگزاری، عشق و شادی را تجربه میکنند، پهنای توجه و تفکر آنها وسعت مییابد. این وسعتبخشی به ذهن اجازه میدهد تا راهحلهای خلاقانه و منعطفتری برای مشکلات بیابد. در شرایط سخت، فردی که یاد گرفته است در دل تاریکیها جنبههای مثبت یا معنابخش زندگی را کشف کند، منابع روانی ارزشمندی را برای خود ذخیره میسازد. این منابع انباشتهشده در روزهای سخت بعدی به یاری او میآیند و فرآیند تابآوری یا resiliency را تسهیل میکنند. تجربه عواطف مثبت در بحرانها به معنای نادیده گرفتن واقعیت تلخ نیست، بلکه روشی برای بازسازی توان تحلیل ذهنی و کاهش تنشهای جسمانی ناشی از استرس شدید است.
از سوی دیگر، هیجانات منفی نظیر ترس، خشم و غم نیز کارکردهای حیاتی دارند که نباید نادیده گرفته شوند. این احساسات پیامهای هشداردهندهای هستند که فرد را از وجود خطر یا نیاز به تغییر آگاه میسازند. برای نمونه، ترس میتواند انسان را از رفتارهای پرخطر بازدارد و خشم نیروی لازم برای دفاع از حقوق شخصی را فراهم آورد. با این حال، ماندگاری طولانیمدت در این وضعیتهای عاطفی و ناتوانی در عبور از آنها، فرسودگی روانی ایجاد میکند. افرادی که در مسیر تابآوری یا resiliency موفق عمل میکنند، کسانی هستند که این عواطف منفی را میپذیرند، ابعاد مختلف آنها را درک میکنند و سپس با تکیه بر خودتنظیمی عاطفی، از شدت تخریبگر آنها میکاهند. خودتنظیمی به معنای سرکوب احساسات نیست، شیوهای کارآمد برای هدایت جریان انرژی عاطفی به سمت رفتارهای سازنده است.
به بیان زهرا نیازاده نویسنده کتاب مسیر تاب آوری بخش مهمی از ارتباط عواطف با بازگشتپذیری روانی به انعطافپذیری هیجانی مربوط میشود. انعطافپذیری عاطفی به توانایی تغییر پویای پاسخهای هیجانی متناسب با تغییرات موقعیتهای زندگی میگوید. فرد انعطافپذیر قادر است در زمان سوگواری غم عمیقی را تجربه کند، اما در عین حال با گذشت زمان، راهی برای بازگشت به زندگی روزمره و تجربه لحظات خوش بیابد. این توانایی مانع از غرق شدن فرد در تلاطمهای روانی میشود. در مقابل، صلب بودن عواطف و پافشاری بر یک حالت احساسی خاص در شرایط دگرگونشده، فرآیند سازگاری را با مانع روبرو میسازد و توانایی تابآوری یا resiliency را به شدت کاهش میدهد.
ابعاد عصبشناختی نیز پیوند میان عواطف و توان روانی را تایید میکنند. مغز انسان در مواجهه با تهدیدها، بخشهای مربوط به پردازش احساسی مانند آمیگدال را فعال میکند. اگر قشر پیشپیشانی مغز که مسئول تصمیمگیری عقلانی و مدیریت رفتاری است بتواند ارتباط مؤثری با بخشهای احساسی برقرار کند، فرد کنترل بهتری بر پاسخهای خود خواهد داشت. این هماهنگی میان مغز عاطفی و مغز عقلانی زیربنای اصلی توانمندیهای روانی است. آموزش مهارتهای مدیریت احساسات میتواند مسیرهای عصبی مربوط به آرامبخشی و تحلیل منطقی را تقویت کند و واکنشهای تکانهای ناشی از بحرانها را به شدت کاهش دهد.
علاوه بر جنبههای فردی، هیجان نقشی کلیدی در بسترهای اجتماعی و محلهمحور ایفا میکنند. انسان موجودی اجتماعی است و عواطف او در تعامل با دیگران شکل میگیرند و منتقل میشوند. همدلی به عنوان یک مهارت هیجانی غنی، به افراد امکان میدهد تا دردهای یکدیگر را حس کرده و پیوندهای حمایتی قویتری ایجاد کنند. در زمان بروز بلایای طبیعی یا بحرانهای اجتماعی، جوامعی که اعضای آنها توانایی بالایی در ابراز همدلی و همبستگی عاطفی دارند، بسیار سریعتر از دیگران فرآیند بازسازی و بهبود را طی میکنند. این نوع پیوستگی اجتماعی نشاندهنده ابعاد گستردهتر **تابآوری یا resiliency** است که فراتر از فرد، در سطح خانواده و محله جریان مییابد.
پرورش عواطف سالم در دوران کودکی بستر مناسبی را برای ایجاد مقاومت روانی در بزرگسالی فراهم میسازد. شیوههای فرزندپروری که در آنها احساسات کودک به رسمیت شناخته میشوند و راهنماییهای لازم برای ابراز درست آنها ارائه میگردد، کودکانی باهوش عاطفی بالا تربیت میکنند. این کودکان در بزرگسالی یاد میگیرند که شکستها پایان راه نیستند و میتوان با پذیرش احساسات ناخوشایند ناشی از ناکامی، دوباره تلاش کرد. پیوند عاطفی ایمن میان والدین و فرزندان به عنوان یک سپر حمایتی عمل میکند که فرد را در برابر اضطرابهای آینده محافظت مینماید. امید و خوشبینی به عنوان جهتگیریهای احساسی پایدار، در همین دوران شکل میگیرند و موتور محرک فرد در مسیرهای دشوار زندگی میشوند.
در حوزه تابآوری اجتماعی و فرهنگی، میراثهای تاریخی و شیوههای زیست سنتی نیز پیوندی وثیق با مدیریت احساسات دارند. برای مثال، ساختار کاری و همیاریهای جمعی در نگهداری از قناتها در مناطق کویری ایران، نمونهای عینی از هماهنگی عاطفی و کاری جامعه برای مقابله با خشکسالی و چالشهای اقلیمی است. این همکاریها متکی بر حس تعلق مشترک و پیوند عاطفی به سرزمین و جامعه است. حس هویت فرهنگی که در دل این سنتها نهفته است، منبع ارزشمندی از غرور ملی و همبستگی ایجاد میکند که مقاومت جامعه را در برابر ناملایمات طبیعی و اجتماعی تقویت مینماید. این بعد از کارکرد عاطفی نشان میدهد که چگونه هیجانهای جمعی مثبت میتوانند به عنوان سرمایه اجتماعی عمل کنند.
رسانهها نیز در شکلدهی و جهتدهی به هیجانهای عمومی نقش چشمگیری دارند. شیوهای که رسانهها اخبار بحرانها را پوشش میدهند، میتواند موجی از ناامیدی، ترس و درماندگی ایجاد کند یا برعکس، روحیه همکاری، نوعدوستی و امید را تقویت نماید. رسانههایی که بر ظرفیتهای جامعه تمرکز میکنند و الگوهای موفق موفقیت در برابر سختیها را به تصویر میکشند، به بازسازی عاطفی جامعه کمک شایانی میکنند. تقویت این نوع نگاه عاطفی مثبت در سطح کلان، زمینه را برای ارتقای توان جامعه در رویارویی با چالشهای بزرگ ملی هموار میسازد.
در نهایت، ارتقای فرآیند تابآوری یا resiliency نیازمند رویکردی جامع به حوزه احساسات انسان است. تلاش برای سرکوب عواطف ناخوشایند یا اصرار بر خوشبینیهای واهی و غیرواقعبینانه، نتیجه معکوس خواهد داشت. پذیرش صمیمانه تمام ابعاد وجودی و عاطفی، گام نخست در جهت تحول روانی است. آموزش سواد عاطفی در مدارس، دانشگاهها و سازمانها میتواند افراد را مجهز به ابزارهایی کند که در مواجهه با ناملایمات روزگار، به جای فروپاشی، راههای نوینی برای رشد و تعالی بیابند. توازن میان عقل و احساس، مسیر همواری را برای عبور از طوفانهای زندگی ترسیم میکند و به جامعه پویایی و ایستادگی هدیه میدهد.


























