ميگنا : پايگاه خبری روانشناسی و بهداشت روان 22 مرداد 1402 ساعت 19:49 https://www.migna.ir/news/62549/زندگی-نامه-ویلیام-جیمز -------------------------------------------------- عنوان : زندگی‌نامه ویلیام جیمز -------------------------------------------------- ویلیام جیمز یک فیلسوف، روانشناس و پزشک مشهور است که علت این شهرت را می توان ابداع مکتب پراگماتیسم یا عمل گرایی، کارکرد گرایی، نظریه احساسات جیمز لنگ دانست. متن : ویلیام جیمز (William James، زاده ۱۱ ژانویه ۱۸۴۲ – درگذشته ۲۶ اوت ۱۹۱۰) روانشناس، مورخ و فیلسوف آمریکایی و بنیان‌گذار مکتب پراگماتیسم بود. وی در زمینه روانشناسی و فلسفه مطالعات عمیقی داشت و به عنوان پزشک نیز به فعالیت مشغول بوده‌است. وی اولین مربی ارائه دهنده دوره روانشناسی در ایالات متحده بود. جیمز یکی از متفکران برجسته اواخر قرن نوزدهم، یکی از تأثیرگذارترین فلاسفه در ایالات متحده و “پدر روانشناسی آمریکا” شناخته می‌شود. جیمز اغلب به عنوان پدر روانشناسی آمریکایی شناخته می‌شود و بیشتر به این دلیل شناخته می‌شود: کارکردگرایی نظریه احساسات جیمز لانگ پراگماتیسم خلاصه نظریات ویلیام جیمز مشارکت نظری جیمز در روانشناسی شامل موارد زیر است: کارکردگرایی: جیمز با تمرکز ساختارگرایانه بر درون‌نگری و تجزیه رویدادهای ذهنی به کوچکترین عناصر مخالف بود. در عوض، جیمز بر کلیت یک رویداد متمرکز شد و تأثیر محیط بر رفتار را در نظر گرفت. نظریه احساس جیمز-لانژ: نظریه احساس جیمز-لانژ پیشنهاد می‌کند که یک رویداد یک واکنش فیزیولوژیکی را ایجاد می‌کند، که سپس آن را تفسیر می‌کنیم. بر اساس این نظریه، احساسات ناشی از تفسیر ما از این واکنش های فیزیولوژیکی است. هم جیمز و هم فیزیولوژیست دانمارکی کارل لانگ به طور مستقل این نظریه را ارائه کردند. پراگماتیسم: جیمز به طور گسترده در مورد مفهوم پراگماتیسم نوشت. بر اساس پراگماتیسم، حقیقت یک ایده هرگز قابل اثبات نیست. جیمز پیشنهاد کرد که در عوض روی چیزی تمرکز کنیم که او آن را «ارزش نقدی» یا سودمندی یک ایده می‌نامد. روانشناسی ویلیام جیمز روانشناسی ویلیام جیمز اغلب فردگرا و عمل گرا است. وی معتقد بود ذهن انسان مانند شفق قطبی است که توازن آن با هر تغییر به هم خورده و دوباره به تعادل می‌رسد. روانشناسی کاربری برخاسته از تفکرات عمل گرایانه جیمز است که باعث تغییر و تحول در علم روانشناسی شده است. سودمندی و مفید بودن است که ارزش و واقعیت هر پدیده‌ای را نشان می‌دهد. جیمز در سالهای تحقیق و بررسی خود تمام جنبه‌های روانشناسی مانند شناخت احساسات، اراده و تجربه‌های مذهبی را مورد مطالعه قرار داد و حیطه علم روانشناسی را به نوعی بسط و گسترش داد. بررسی روانشناسی ویلیام جیمز نشان می‌دهد وی بیشتر از هر چیز دیگری به غریزه اعتقاد داشت و تمامی رفتار موجودات زنده را با غریزه تفسیر می‌کرد. اما وی معتقد بود انسان و هر موجود زنده‌ای می‌تواند با کسب تجربه غریزه خود را تغییر داده و کورکورانه و بدون تغییر از غریزه پیروی نمی‌کند. وی الگوهای رفتاری شبه غریزی که در طول زندگی شکل می‌گیرند را عادت می‌نامید. البته جیمز میان غریزه انسان و حیوان تفاوت زیادی قائل شده و معتقد بود رفتارهای حیوانات ساده، خودکار و محدود است؛ در حالی که غریزه انسانی بسیار پیچیده بوده و انسان‌ها در طول عمر خود می‌توانند عادت‌های جدیدی را کسب کنند یا به عبارتی غریزه خود را تغییر دهند. انسان امیال و خواسته‌های زیادی داشته و البته ایجاد عادت جدید کاری سخت و زمانبر است. برای ایجاد عادت جدید هر فرد با تمرین و ممارست باید قاطعانه تصمیم گرفته و عمل کند. این تکرار و تمرین است که می‌تواند عادت را در مغز انسان ایجاد کند. جیمز معتقد بود: «دقیقاً همان طور که مصرف نوشیدنی‌های الکلی به صورت پراکنده می‌تواند ما را به یک دائم‌الخمر تبدیل کند، تکرار کارهای پراکنده می‌تواند ما را به فردی مقدس در حوزه‌ی اخلاقیات، یا صاحب نظری در حیطه‌ی علم تبدیل کند.»     جیمز معتقد بود که فرد توسط دیواری به نام جمجمه از دیگران جدا می‌شود. نیمی از این دیوار متعلق به دنیای خود فرد و نیمه دیگر متعلق به دیگران است. وی معتقد بود روانشناسی به دنبال کشف ریشه افکار و احساسات انسان‌ها است و به همین دلیل است که افراد به علم روانشناسی علاقه مند شده و به سراغ روانشناسان می‌روند. طبق روانشاسی ویلیام جیمز انسان‌ها علاوه بر دیدگاه متفاوتی که به دنیا دارند هر روز و ساعت دیدگاه خود نسبت به مسائل مختلف را تغییر می‌دهند. وی می‌گفت احساسات ما در هنگام خواب و بیداری، گرسنگی و سیری، خستگی و شادابی، شب و روز، در تغییر فصول، در سنین مختلف از کودکی تا پیری متفاوت و متغیر است. بنابراین چیزی که برایمان بسیار جالب و هیجان انگیز بوده است ممکن است در سالهای بعد اصلاً جالب و جذاب نباشد. جیمز افکار انسان را منحصر به فرد و غیر قابل تکرار می‌دانست زیرا معتقد بود جهان در حال گذر و تغییر و دگرگونی است بنابراین افکار ما نیز تغییر و دگرگونی دارد. انسان‌ها اغلب با تغییر دیدگاه خود نسبت به مسائل حیرت زده می‌شوند. البته جیمز این تغییرات را طبیعی و مطابق با خصلت انسانی می‌دانست. ویلیام جیمز معتقد بود فکر انسان مانند چشمه‌ای جوشان همیشه در حال جاری شده است. وی در یکی از کتاب‌های خود می‌نویسد: :« گذر اندیشه از موضوعی به موضوع دیگر، به معنای وجود وقفه‌ای در میان آنها نیست، بلکه این گذر همچون بندهایی است که در چوب خیزران وجود دارد. همان طور که بندها جزئی از چوب خیزران هستند این گذر هم بخشی از جریان اندیشه است.» جیمز آرزو داشت کاوشگر، فرد محبوب و زیبا یا یک میلیونر شود اما سرانجام به این واقعیت تلخ رسید که هر فردی فقط یک نفر است. برای رسیدن به موفقیت در زندگی باید یک الگو و مسیر حرکت را برای خود انتخاب کرده و تلاش خود را دراین مسیر متمرکز کنیم. جنبه بد این تفکر این است که چنانچه انسان برای خود هدفی انتخاب کند و در این مسیر شکست خورده و به مقصد نرسد، ضربه سنگینی را متحمل شده و دچار یاس و ناامیدی در زندگی می‌شود. جیمز می‌گفت برای رهایی از شکست و پیشروی به سوی پیروزی باید توهم و خیال بافی را از خود دور کنیم. هر خیالی مانند داشتن اندام زیبا، آرزوی دوباره جوان شدن، ورزشکار و هنرپیشه مشهور شدن اگر کنار گذاشته و از خود دور کنیم باعث سبکی ما شده و رسیدن به اهداف و آرزوها را ممکن می‌سازد.   جیمز به همراه چارلز ساندرز پیرس، مکتب فلسفی موسوم به عمل گرایی را بنیان نهاد و همچنین از وی به عنوان یکی از بنیانگذاران روانشناسی عملکردی یاد می‌شود. فلسفه پراگماتیسم وی به عملگرایی یا اصالت دادن به عمل در زبان فارسی ترجمه شده است اما در یک نگاه اجمالی ویلیام جیمز منشا حقیقت را در سودمند بودن یک امر یا قضیه می‌دانست. به همین منظور طرفداران این مسلک را امروزه عملگراها می نامند. در زبان روزمره به چیز یا کسی که به منافع قابل دسترسی کوشش می‌کند، پراگماتیست می‌گویند،در واقع جیمز فلسفه پراگماتیسم را که از سوی همشهری آمریکایی‌اش چارلز ساندرز پیرس باب شده بود، پذیرا شد و آن را بسط و توسعه داد. پراگماتیسم و روش های تفکر پراگماتیسم،‌ (اصالت عمل) نامی تازه برای برخی روش های تفکر است. جیمز در سال ۱۹۰۷ کتابی با این عنوان منتشر کرد. این کتاب، مجموعه‌ای از سخنرانی‌‌هایی است که ویلیام جیمز، در ۱۹۰۶-۱۹۰۷ ایراد کرده است. در اصل بیست سال بعد از مقاله ساندرز پیرس، ویلیام جیمز بحث درباره آن را از سر گرفت و در اندک زمان به نحو گسترده‌ای رواج یافت. اصطلاح پراگماتیسم تنها به این جریان که در دهه‌های آخر قرن نوزدهم مخصوصاً به همت جیمز و دیویی اروپا را فرا گرفت اطلاق می‌شود. جیمز از این اصل آغاز می‌کند که هیچ‌یک از نظام های فلسفی که تا این زمان پیشنهاد شده است، قانع‌کننده نیست، زیرا مذهب اصالت تجربه غیرانسانی و غیردینی است و مذهب اصالت عقل از صفت عینی عالم واقع غافل است. با این همه، هدف پراگماتیسم عالی‌تر است و می‌خواهد ضابطه عمل را به مقام ضابطه عینی ارتقا دهد. به همین دلیل، فلسفه عملی به نوعی فلسفه انسانی (اومانیسم) تعبیر می‌شود که فرق دقیق آن برحسب آرمان زندگی فلاسفه مختلف که مبلغ آن‌اند، متغیر است. در نظر جیمز، این مکتب رنگ فلسفه روحی (اسپیریتوئالیسم) به خود گرفته است. نظریات ویلیام جیمز درباره پراگماتیسم پراگماتیسم بیانگر رویکردی آشنا در فلسفه یعنی همان رویکرد تجربه گرایانه است اما آن را در شکلی رادیکال تر و بی ایراد تر عرضه می کند. پراگماتیست قاطعانه و به یکباره به بسیاری از عادات محبوب فلاسفه حرفه‌ای پشت می‌کند. او به تجرید و عدم کفایت ،به راه‌حل‌های لفظی، به دلایل سقیم پیشینی، اصول ثابت، به نظام های بسته و به اصطلاح مطلق ها و سر منشا ها پشت می‌کند. امور انضمامی و کافی به امور واقع به عمل و قدرت روی می‌آورد. این یعنی حاکمیت طبع تجربه گرایانه و تسلیم صادقانه طبع عقل گرایانه. این یعنی هوای تازه به امکانات طبیعت در برابر جزئیات تصنع و ادعای قائیت در حقیقت. در عین حال این رویکرد منتظر هیچ نتیجه ای به خصوصی نیست بلکه فقط یک روش است. اما پیروزی عمومی این روش به معنای تحول عظیم در چیزی است که در خطابه قبلی طبع فلسفه نامیده شده است. معلمانی از سنخ عقلگرایان افراطی از صحنه خارج خواهند شد همانطور که تیم‌های درباری در حکومت‌های جمهوری و کشیش‌های افراطی معتقد به حکومت مطلقه پاپ در سرزمین‌های پروتستان از صحنه خارج شدند. دانش و مابعد الطبیعی به همدیگر بسی نزدیکتر خواهند شد و در واقع کاملاً در دست هم کار خواهند کرد. 1- ما بعد الطبیعه مابعدالطبیعه اغلب نوعی بدوی از تحقیق را دنبال کرده است. شما می‌دانید انسانها همواره تا چه حد مشتاق جادوگری غیرمشروع بودند و نیز می دانید واژه ها چه نقش عظیمی را در جادویی ایفا کردند. اگر نام یا رمز طلسم عفریت یا هر قدرت دیگری را بدانید می توانید آن را زیر سیطره خود درآورید. سلیمان نام همه جهانیان را می دانست و با دانستن نام شان آنها را تابع اراده خود کرد. جهان نیز همواره مانند معمایی در مقابل ذهن طبیعی جلوه کرده که کلیدش را باید در شکل یک واژه یا نامی روشنگر جستجو کرد. این واژه از جهان را نام می‌برد و در اختیار داشتن آن تسلط بر خود جهان است. خدا، ماده، مطلق و نیرو از این نام‌های مشکل‌گشا هستند. وقتی آنها را در اختیار داشته باشید می توانید آرام بگیرید. شما در پایان تحقیق مابعد الطبیعی خود هستید. اما اگر روش پراگماتیک ای را دنبال کنید نمی‌توانید به هیچ یک از چنین واژه‌هایی به مثابه پایان تحقیق خود بنگرید. باید از هر واژه ارزش عملی آن را بیرون بکشید و در درون سیلان تجربه کار به کار اندازید. در این حال کمتر به صورت یک راه حل ظاهر می شود تا برنامه برای کار بیشتر و به ویژه دلالتی بر طرقی که واقعیت های موجود می تواند دگرگون شوند. 2- پراگماتیسم به طور کلی بنابر این نظریه ها به ابزارها تبدیل می‌شوند نه پاسخی به معماهایی که به ما آرامش بخشند. شما به عقب بروید آنها لم نمی دهند بلکه به جلو حرکت می‌کنند و گه‌گاه به کمک آنها طبیعت را دوباره می سازید. پراگماتیسم همه نظریه‌های شما را نرم می کند آنها را انعطاف پذیر می سازد و هر کدام را به کار وا می‌دارد. پراگماتیسم که چیز تازه‌ای نیست با بسیاری از گرایش های فلسفی کانون هماهنگی دارد. مثلاً با اصالت تسمیه به دلیل توجه همیشگی‌اش به امور خاص، با منفعت گرایی به دلیل تاکید بر جوانب عملی و مثبت گرایی به دلیل تحقیر راه حل های لفظی، سوالات بی فایده و تجرید های ماوراطبیعی سازگار است.   نظریات ویلیام جیمز درباره مسئله وحدت و کثرت فلسفه اغلب به مثابه جستجو یا رویای وحدت جهان تعریف شده است. کمتر کسی با این تعریف مخالفت برخاسته است. این تعریفی است که در حد خود صحیح است زیرا فلسفه مسلما بیشتر از هرچیز علاقه‌اش را به وحدت نمایان ساخته است. اما درباره تنوع در اشیا چه می گویید؟ آیا موضوع نامربوط است ؟ اگر به جای به کار بردن اصطلاح فلسفه از عقل خودتان و نیازهای آن سخن بگویید به سرعت مشاهده می کنید وحدت فقط یکی از آنها است. شناخت جزئیات واقعیت همواره تقلیل آنها به یک نظام به‌مثابه علامتی اجتناب ناپذیر لحاظ شده است. ذهن محققانه از نوعی که جامع العلوم و فقه اللغوی و دینی باشد و یا اصولاً انسان دانشمند هیچگاه در کنار فیلسوف از ستایش و تحسین بی بهره نمانده است. آنچه تعقل ما خواهان آن است نوعی وحدت به طور منفرد نیست بلکه کلیت است که در آن شناخت تنوعات واقعیت هم آنقدر مهم است که درک رابطه آنها، کنجکاوی شانه به شانه عشق به نظام سازی حرکت می‌کند. علیرغم این واقعیت بدیهی وحدت اشیا همواره از تنوع آنها متاثر تلقی شده است. وقتی که فرد جوان برای نخستین بار با این مفهوم روبه‌رو می‌شود که کل جهان یک واقعیت بزرگ واحد را می سازد که همه اجزایش پهلو به پهلوی هم در حرکت هستند و در هم قفل شده اند احساس می‌کند از بصیرتی عظیم برخوردار است و به کسانی که هنوز در درک این مفهوم والا عاجزند به دیده تحقیر می نگرد. نظریات ویلیام جیمز درباره تفاوت در جهان بینی‌ها نگرش یگانه گران اگر آن طور که از چندین بار به نظر می‌رسد یعنی به طور مجرد در نظر گرفته شود چنان مبهم است که به نظر می‌رسد اغلب به زحمت قابل دفاع باشد. با این حال شاید هر یک از مستمعین آن را عزیز بدانند. یگانه گرایی مجرد نوعی واکنش عاطفی به صفت احدیت که گویی یکی از جهان است که با کثرت آن سازگار نبوده بلکه بسیار قوی تر و برجسته است، چنان در محافل فرهیخته شایع است که شاید بتوانید آن را جزئی از عقل سلیم بخوانید. جهان البته واحد است. در غیر این صورت چگونه میتواند یک جهان باشد ؟ تجربه گرایان نیز القاعده در این نوع یگانه گرایی مجرد همان قدر استوارند که افراط گرایان. اما تفاوت این جاست که تجربه گرایان کمتر مبهوت این موضوع شده اند. وحدت چشم آنها را بر همه چیز نبسته و کنجکاوی یشان را نسبت به واقعیت‌های خود فرو ننشانده است در حالی که نوعی آدم عقل گرا داریم که وحدت مجرد را تعبیری رازآمیزمی‌کند و هر چیز دیگر را به فراموشی می سپارد. آن را همچون یک اصل تلقی می کند، تحسین و پرستش می کند و در نتیجه از نظر اخلاقی به نقطه پایان می‌رسد. درک پراگماتیسم از حقیقت حقیقت یک تصور خاصیتی را که ذاتی آن باشد نیست. حقیقت برای یک تصور رخ می‌دهد. بر اثر رخدادها است که تصور حقیقی می شود. حقیقت بودن آن در واقع یک رویداد ،یک فرآیند است. یعنی فرآیند اثبات خودش فرایند تحقیق پذیری. اعتبار آن همان فرایند اعتبار یافتن آن است. اما معنای خود واژه های تحقیق و اعتبار از نظر پراگماتیکی چیست ؟ آنها نیز به معنی نتایج عملی تصورات محقق و مصدق هستند. دشوار بتوان هیچ عبارتی بهتر از فرمول رایج توافق یافت که بتواند این نتایج را توصیف کند هر وقت می گوید تصورات شما با واقعیت توافق دارد درست چنین نتایجی را مدنظر دارید. یعنی آنها از طریق اعمال و دیگر تصوراتی که بر می انگیزند شما را به درون، به سوی، به جانب بخش‌های دیگری از تجربه رهنمون می شوند که مدام احساس می‌کنید با تصورات اولیه موافق باقی می‌ماند. این ارتباط‌ها و انتقال ها که از اینجا و آنجا به شما می رسد به نظر مستمر، هماهنگ و رضایت بخش می‌آید. منظور از صحت یک تصور همین نقش هدایت سازگار است. این توضیح مبهم است و در وهله اول کاملا پیش پا افتاده جلوه می کند اما نتایجی دارد. 1- نظریه ویلیام جیمز درباره ارزش رسیدن به حقیقت در اختیار داشتن اندیشه‌های صحیح همه جا به معنی در اختیار داشتن ابزارهای گرانبها برای عمل است و وظیفه شما برای کسب حقیقت نه دستوری خشک و بی روح است که از آسمان آمده باشد و نه امری که عقل شما به شما تحمیل کرده باشد بلکه می‌تواند با دلایل عالی عملی توجیه شود. اهمیت داشتن عقاید صحیح درباره امور واقع در زندگی انسان نیازی به توضیح ندارد. شما در جهانی از واقعیت‌ها زندگی می کنید که می تواند بی نهایت سودمند و بی نهایت زیان بار باشند. تصوراتی که به شما می‌گویند باید منتظر کدام یک باشید. در کل این حوزه اولیه تحقیق در زمره تصورات صحیح به شمار می‌روند و تعقیب چنین تصوراتی یک وظیفه اولیه انسانی است. در اختیار داشتن این حقیقت که در اینجا به هیچ وقت غایتی فی نفسه نیست، فقط وسیله ای مقدماتی به سوی سایر رضایت های حیاتی است. اگر در جنگلی گم شده و گرسنه باشید و چیزی شبیه جای پای گاو پیدا کنید به منتها درجه مهم است که به وجود یک سکونتگاه انسانی در انتهای این رد پا فکر کنید زیرا اگر چنین کنید و رد پا را دنبال کنید خود را نجات داده اید. تفکر صحیح در اینجا مفید است زیرا خانه که موضوع آن است مفید است. بنابراین ارزش عملی تصورات صحیح نخست از اهمیت عملی موضوعات آنها تحت چشمه می گیرد. 2- نظریه ویلیام جیمز درباره حقایق سودمند یا بیهوده البته موضوعات تصور های ما در همه اوقات حائز اهمیت نیستند ممکن است در موقعیت دیگری خانه هیچ سودی برای شما نداشته باشد. در این صورت تصور آن هرچند تحقیق پذیر باشد عملاً نامرتبط خواهد بود و بهتر است در حالت کمون باقی بماند. با این حال چون تقریباً هر موضوعی ممکن است روزی موقتاً اهمیت کسب کند امتیاز داشتن گنجینه عام از حقایق اضافی، از تصوراتی که در شرایط صرفاً محتمل صحیح خواهند بود آشکار است. شما این حقایق اساسی را در حافظه خود ذخیره کردید و با مازاد آنها کتب مرجع خود را پر می کنید. هر وقت یک چنین حقیقت اضافی عملا با یکی از نیازهای فوری شما ربط پیدا کند از سرخانه به در می آید تا در جهان به عمل بپردازد و اعتقاد شما بدان فعال می شود. در این صورت شما می توانید بگویید آن حقیقت سودمند است زیرا صحیح است و یا صحیح است زیرا سودمند است. نظریات ویلیام جیمز درباره دین ویلیام جیمز که در محیطی پروتستانی بزرگ شده بود دارای دغدغه های دینی بود و از جهت عاطفی دلبستگی و گرایش خاصی به دین داشت. چاپمن درباره آثار او معتقد است که در پس زمینه تمام آثارش کشش دینی بزرگی است که تمام زندگی و ذهن او را در اختیار می‌گیرد و یک اثر بزرگ را در جهان به نتیجه می‌رساند. در کتاب انواع تجربه دینی نیز با حالات احترام آمیز عرفانی درباره خود می‌گوید :خمیره ذاتی من تقریباً به طور کامل با این التذاذات روحانی وابسته است. و بر اساس دیدگاه پراگماتیسمی معتقد است که حقیقت هر چیز وابسته به مطلوبیت آن در عمل است و یک عقیده وقتی رضایت بخش است که به وسیله تجربه تایید شود. از نظر پراگماتیسم تنها آزمون حقیقت محتمل این است که باید چیزی باشد که بهتر ما را هدایت کند که بهتر از همه با هر چیز زندگی جور درآید و مجموعه مقتضیات تجربه بدون حذف چیزی از آن تلفیق شود. ناتوانی در تعریف کامل از دین جیمز در تعریف دین نگاهی تجربی دارد و می گوید بسیاری از فیلسوفان دین سعی کردند تعریف های زیادی برای دین ارائه کنند اما هیچ یک نتوانستند جوهر و ذات واحدی را برای دین تعریف کنند و حداکثر ویژگی‌های دین را بیان کردند. او می‌گوید نمی‌توان به جوهر دین دست یافت بلکه تنها می‌توان ویژگی‌های آن را نشان داد نامی برای مجموعه ای از این ویژگی ها. واژه دین بر یک اصل و یا گوهر واحد دلالت ندارد بلکه نامی است برای مجموعه ای از چیزها. از نظر ویلیام جیمز دین عبارت است از احساسات، اعمال و تجارب شخصی انسانها که در عالم تنهایی آنها اتفاق می‌افتد بگونه‌ای که خودشان را در ارتباط با آنچه امروز امرالوهی تلقی می شود می‌یابد. او گوهر دین را احساسات و سلوک عملی ادیان می‌داند و درباره حیات دینی که بارها از آن صحبت می کند معتقد است که حیات دینی به طور گسترده به دنبال آن است که شخص را استثنایی و غیر عادی بسازد. نظرسنجی سال 1991 که در روانشناس آمریکایی منتشر شد، اعتبار جیمز را در جایگاه دوم قرار داد، پس از ویلهلم وونت، که به عنوان بنیانگذار روانشناسی تجربی شناخته می شود. جیمز همچنین دیدگاه فلسفی را توسعه داد که به تجربه گرایی رادیکال معروف است. کارهای جیمز بر فیلسوفان و دانشگاهیانی چون امیل دورکیم، دبلیو ای. دو بوی، ادموند هوسرل، برتراند راسل، لودویگ ویتگنشتاین، هیلاری پاتنام، ریچارد رورتی و مریلین رابینسون تأثیر گذاشته است. جیمز در بسیاری از موضوعات از جمله معرفت شناسی، تعلیم و تربیت، متافیزیک، روانشناسی، دین و عرفان نوشته های زیادی داشته است. از تأثیرگذارترین کتاب های وی می توان به اصول روانشناسی، متنی اساسی در زمینه روانشناسی اشاره کرد. مقاله‌های تجربه گرایی رادیکال، متن مهمی در فلسفه و انواع تجربه های دینی، بررسی انواع مختلف تجربه دینی، نظریه های مربوط به روان‌درمانی مال او می باشد. زندگینامه کودکی و تحصیلی ویلیام جیمز ویلیام جیمز در 11 ژانویه 1842 در آستور هاوس، نیویورک متولد شد. وی فرزند هنری جیمز پدر، یک سخنران مشهور و مستقل ثروتمند سوئدی بورگ سوئدی بود که با نخبگان ادبی و فکری زمان خود آشنایی داشت. درخشش فکری محیط خانوادگی جیمز و مهارت قابل توجه در نوشتن بسیاری از اعضای آن، این امر را به نگرانی مستمر مورخان، زندگینامه نویسان و منتقدان تبدیل کرده است. ویلیام جیمز تحصیلات الكترونیك فرا آتلانتیكی را فرا گرفت و به زبان های آلمانی و فرانسوی مسلط شد. هنگامی که ویلیام جیمز کودک بود، خانواده وی دو سفر به اروپا انجام دادند و الگویی را ایجاد کردند که منجر به سیزده سفر دیگر به اروپا در طول زندگی وی شد. جیمز می خواست نقاشی را دنبال کند، اولین گرایش هنری او را به سمت شاگردی در استودیوی ویلیام موریس هانت در نیوپورت، رود آیلند سوق داد، اما پدرش از او خواست که به جای آن پزشک شود. از آنجا که این مورد علاقه جیمز نبود، او گفت که می خواهد در رشته فیزیولوژی تحصیل کند. وقتی فهمید که این چیزی نیست که او می خواهد انجام دهد، اعلام کرد که در رشته سیستم عصبی و روانشناسی تحصیل خواهد کرد. سپس جیمز در سال 1861 به تحصیلات علمی در دانشکده علمی لارنس کالج هاروارد روی آورد. جیمز در اوایل بزرگسالی خود از انواع بیماری های جسمی از جمله چشم، کمر، معده و پوست رنج می برد. ناشنوا هم بود. او از انواع علائم روانشناختی رنج می برد که سپس به عنوان نورآستنی تشخیص داده شد و شامل دوره های افسردگی بود که باعث شد ماه ها به فکر خودکشی باشد. دو برادر کوچکترش، گارت ویلکینسون (ویلکی) و رابرتسون (باب)، در جنگ داخلی جنگیدند. جیمز خودش طرفدار صلح بود. وی پیشنهاد داد که جوانانی که در حال خدمت سربازی نیستند، در طول یک دوره وظیفه به مردم خدمت می کنند “تا کودکانه بودن را از آنها دور کنند”. سه خواهر و برادر دیگر (ویلیام، هنری و آلیس جیمز) همگی دارای معلولیت بودند. وی در سال 1864 تحصیل پزشکی را در دانشکده پزشکی هاروارد آغاز کرد (به گفته برادرش هنری جیمز، نویسنده). در بهار سال 1865 او برای پیوستن به طبیعت شناس لویی آگاسیز در یک سفر علمی در آمازون استراحت کرد، اما پس از هشت ماه سفر خود را قطع کرد زیرا از بیماری دریایی شدید و آبله خفیف رنج می برد. تحصیلات او در آوریل 1867 به دلیل بیماری دوباره قطع شد. وی در جستجوی درمان به آلمان سفر كرد و تا نوامبر 1868 در آنجا ماند. او سپس 26 ساله بود. در این مدت او شروع به انتشار کرد. نقد و بررسی آثار وی در مجلات ادبی مانند North American Review منتشر شده است. جیمز سرانجام در ژوئن 1869 دکترای خود را دریافت کرد، اما هرگز طبابت نکرد. آنچه وی “بیماری روح” خود نامید تنها در سال 1872 پس از تحقیقات طولانی فلسفی برطرف شد. وی در سال 1878 با آلیس گیبنز ازدواج کرد. در سال 1882 به انجمن تئوسوفیک پیوست. زمان جیمز در آلمان از نظر فکری مثمر ثمر بود و به او کمک کرد تا کشف کند که علایق واقعی او نه در پزشکی بلکه در فلسفه و روانشناسی است. بعداً، در سال 1902، وی نوشت: “من برای اولین بار در رشته پزشکی تحصیل کردم تا یک فیزیولوژیست شوم، اما به دست سرنوشت، به سمت روانشناسی و فلسفه حرکت کردم. من هرگز تحصیلات فلسفی نداشتم، اولین سخنرانی در مورد روانشناسی که شنیدم اولین سخنرانی من بود.” در سال 1875-1876، جیمز، هنری پیکرینگ بوودیچ (1840-1911)، چارلز پیکرینگ پوتنام (1844-1914) و جیمز جکسون پوتنام (1846-1918) اردوگاه پوتنام را در سن هوبرتز، شهرستان اسکس، نیویورک تاسیس کردند.   جدول زمانی رویدادها متولد 11 ژانویه 1842 در شهر نیویورک 1869 – مدرک دکترای خود را از هاروارد دریافت کرد 1875 – شروع به تدریس روانشناسی در هاروارد 1882 – درگذشت پدر ویلیام، هنری جیمز پدر. 1890 – کتاب اصول روانشناسی را منتشر کرد 1892 – آزمایشگاه را به هوگو مانستربرگ سپرد 1897 – انتشار وصیت نامه به باور و مقالات دیگر 1907 – پراگماتیسم را منتشر کرد و رسماً از هاروارد استعفا داد جیمز در 26 اوت 1910 در سن 68 سالگی درگذشت.   زندگینامه شغلی ویلیام جیمز جیمز بیشتر دوران تحصیل خود را در دانشگاه را در هاروارد گذراند. در ترم بهار 1873 استاد فیزیولوژی شد، 1873 استاد آناتومی و فیزیولوژی، 1876 استادیار روانشناسی، 1881 استادیار فلسفه، 1885 استاد کامل، 1889 استاد روانشناسی، در 1897 به فلسفه بازگشت و در 1889 1907 استاد برجسته فلسفه شد. جیمز در رشته های پزشکی، فیزیولوژی و زیست شناسی تحصیل کرد و تدریس را در این مباحث آغاز کرد، اما در زمانی که روانشناسی به عنوان یک علم در حال ظهور بود، وی به سمت مطالعه علمی ذهن انسان جلب شد. آشنایی جیمز با کار شخصیت هایی مانند هرمان هلمهمتز در آلمان و پیر ژانت در فرانسه آشنایی وی با دوره های روانشناسی علمی در دانشگاه هاروارد را تسهیل کرد. وی اولین دوره خود را در روانشناسی تجربی در سال تحصیلی 1875-1876 در هاروارد تدریس کرد. شاگردانش نبوغ او را بسیار ارزشمند می دانستند و سبک تدریس وی عاری از استکبار شخصی بود. همه او را به خاطر مهربانی و رفتار فروتنانه خود به یاد می آورند. نگرش احترام آمیز او نسبت به آنها، گویای شخصیت اوست. جیمز در طول زندگی خود با طیف گسترده‌ای از نویسندگان و دانشمندان از جمله پدرخوانده خود رالف والدو امرسون، پدرخوانده ویلیام جیمز سیدیس و همچنین چارلز سندرز پیرس، برتراند راسل، جوشیا رویس، ارنست ماخ، جان دیویی، مقدونیو فرناندز، والتر تعامل داشته است. لیپمن، مارک تواین، هوراسیو الجر، جی استنلی هال، هنری برگسون، کارل یونگ، جین آدامز و زیگموند فروید سر و کار داشت. پس از بازنشستگی از هاروارد در ژانویه 1907، جیمز به نوشتن و سخنرانی ادامه داد و پراگماتیسم، جهانی کثرت گرایانه و معنای حقیقت را منتشر کرد. جیمز در سال های بعد بیشتر و بیشتر درد قلبی داشت. این در سال 1909 هنگامی که وی در حال کار بر روی متن فلسفه بود (که ناتمام ماند اما پس از مرگ تحت عنوان برخی از مشکلات فلسفه منتشر شد) بدتر شد. وی در بهار سال 1910 برای گذراندن دوره های درمانی آزمایشی راهی اروپا شد، که همچنان ناموفق بود و در 18 آگوست به خانه بازگشت. قلب وی در خانه اش در چوکوروا، نیوهمپشایر در 26 آگوست 1910 از کار افتاد. وی در گورستان کمبریج، ماساچوست به خاک سپرده شد. جیمز یکی از قوی ترین طرفداران مکتب کارکردگرایی در روانشناسی و عمل گرایی در فلسفه بود. وی یکی از بنیانگذاران انجمن تحقیقات روانشناختی آمریکا و طرفدار روش های درمانی جایگزین بود. در سال 1884 و 1885 او رئیس انجمن تحقیقات روانی انگلیس شد، و برای آن مقاله در ذهن و بررسی روانشناسی نوشت. وی از همكاران حرفه ای خود خواست كه اجازه ندهند تفكر كوتاه باعث شود آنها از ارزیابی صادقانه این اعتقادات جلوگیری كنند. جیمز نماینده اندیشمندان، روانشناسان و فیلسوفان آمریکایی قلمداد می شود.     نظریه جیمز لنگ نظریه جیمز لنگ درباره محرک ها و پاسخ های فیزیولوژیکی انسان صحبت می کند. چه عواملی باعث بروز احساسات می شوند؟ چه عواملی نحوه تجربه احساسات را کنترل می کنند؟ احساسات برای چه استفاده می شود؟ چنین سوالاتی صدها سال روان شناسان را مجذوب خود می کند و نظریه های مختلفی برای توضیح چگونگی و دلیل احساسات ما بوجود آمده است. یکی از اولین نظریه های مطرح شده توسط محققان به عنوان نظریه احساسات جیمز لانگ شناخته شد. نظریه عواطف جیمز لانگ توسط روانشناس ویلیام جیمز و کارل لنگ فیزیولوژیست به طور مستقل مطرح شد و پیشنهاد کرد که احساسات در نتیجه واکنش های فیزیولوژیکی به وقایع رخ می دهند. به عبارت دیگر، این نظریه نشان می دهد که انسانها یک واکنش فیزیولوژیکی به محرک های محیطی دارند، و تفسیر آنها از این پاسخ فیزیکی منجر به یک تجربه عاطفی می شود. نظریه جیمز لنگ چگونه کار می کند؟ طبق این نظریه، مشاهده یک محرک خارجی منجر به پاسخ فیزیولوژیکی می شود. پاسخ عاطفی شما به نحوه تفسیر این واکنش های جسمی بستگی دارد. به عنوان مثال، تصور کنید که از طریق یک پارکینگ تاریک به سمت ماشین خود رانندگی می کنید. شما متوجه یک چهره تاریک در پشت خود می شوید و قلب شما شروع به حرکت می کند. طبق نظریه جیمز لنگ، شما واکنش های بدنی خود را در برابر محرک به عنوان ترس تعبیر می کنید. بنابراین، شما ترسیده اید و هرچه سریعتر به سمت اتومبیل خود می شتابید. جیمز و لنگ هر دو اعتقاد داشتند که اگر تصور احساس عاطفی مانند ترس یا عصبانیت امکان پذیر باشد، نسخه خیالی شما از این احساس تصویری مسطح از احساس واقعی خواهد بود. چرا؟ از آنجا که آنها اعتقاد داشتند بدون پاسخ واقعی فیزیولوژیکی که به اعتقاد آنها باعث تحریک احساسات می شود، احساس این احساسات “در صورت تقاضا” غیرممکن است. به عبارت دیگر، واکنش فیزیکی باید در آنجا باشد تا در واقع احساس واقعی احساس شود. تأثیر نظریه جیمز لنگ قبل از نظریه جیمز لنگ، ذهنیت رایج این بود که اولین واکنش انسان به ادراک شناختی است. در پاسخ به این فکر، واکنشهای جسمی ایجاد خواهد شد. در عوض، رویکرد جیمز لانگ نشان داد که این واکنشهای فیزیولوژیکی ابتدا رخ می دهد و نقش مهمی در تجربه احساسات دارد. گرچه به نظر می رسد این تفاوت کمی در ترتیب وقایع باشد، این نظریه تأثیر زیادی در روانشناسی و درک احساسات داشته است. با این وجود، هرچند تأثیرگذار، همه موافق نبودند که واکنش های جسمی منجر به احساسات شود. ویلهلم وونت روانشناس آلمانی از اولین کسانی بود که این نظریه را نقد کرد. بلکه وی اظهار داشت که این احساسات یک واکنش حسی بدوی و سخت گیر است. طولی نکشید که محققان دیگر این دیدگاه را زیر سال بردند و نظریه های خود را برای توضیح تجربه عاطفی ارائه دادند. نظریه عاطفه کانن برد، که در دهه 1920 توسط والتر کانن و فیلیپ برد ارائه شد، مستقیماً نظریه جیمز لانگ را به چالش کشید. بلکه نظریه کانن و برد نشان می دهد که واکنش های فیزیولوژیکی ما مانند گریه و لرز ناشی از احساسات ما است. در حالی که محققان مدرن تئوری جیمز-لانژ را تا حد زیادی رد می کنند، مواردی وجود دارد که پاسخ های فیزیولوژیکی منجر به احساسات می شوند. ایجاد اختلال وحشت و هراس های خاص دو نمونه است. به عنوان مثال، یک فرد ممکن است یک واکنش فیزیولوژیکی مانند مریض شدن در انظار عمومی را تجربه کند، که منجر به یک واکنش احساسی مانند احساس اضطراب می شود. وقتی ارتباطی بین موقعیت و وضعیت عاطفی شکل می گیرد، فرد می تواند شروع به اجتناب از هر چیزی کند که می تواند باعث ایجاد این احساس خاص شود. انتقاد از نظریه جیمز لنگ یک انتقاد عمده از این نظریه این بود که نه جیمز و نه لانگ عقاید خود را بر اساس چیزی شبیه به آزمایش های کنترل شده، قرار ندادند. در عوض، این نظریه عمدتا نتیجه درون بینی و تجزیه و تحلیل بود.     پراگماتیسم یا عمل گرایی ویلیام جیمز نظریه عمل گرایی یا پراگماتیسم را کشف کرد. در سال 1870، ویلیام جیمز و چارلز سندرز پیرس مکتب عمل گرایی آمریکا را تأسیس کردند (هوکوی، 2008). عمل گرایی ریشه در این ایده دارد که مباحث فلسفی مانند دانش، زبان، معنا، اعتقاد و علم از نظر کاربرد عملی بهتر درک می شوند. جیمز فیلسوفان را با توجه به خلق و خوی آنها طبقه بندی می کند و بین افراد سخت فکر- کسانی که تجربی، مادی، بدبین، بی دین و بدبین- و ذهن های لطیف هستند را از کسانی که خردگرا، روشنفکر، خوش بین، مذهبی و با اعتماد به نفس هستند، تفکیک می کند (گودمن، 2009؛ ژاک، 1907). باور جیمز به عمل گرایی دیدگاه او را درباره حق ایمان، دین، ​​اختیار و معنای زندگی شکل داد. حق ایمان جیمز به حق ایمان داشتن اعتقاد دارد. یعنی، در شرایط خاص ما حق داریم باور کنیم که نتایج آینده و ناشناخته برای کمک به دستیابی به آن نتایج رخ می دهد. به عبارت دیگر، “یک واقعیت تنها زمانی می تواند بوجود آید که اعتقادی آزمایشی به آمدن آن وجود داشته باشد” (جیمز، 1896). به همین ترتیب، جیمز استدلال می کند که وقتی هیچ اعتقاد عینی برای اعتقاد ما وجود نداشته باشد، می توانیم ایمان را انتخاب کنیم. همانطور که هیچ دلیل عینی برای اعتقاد به توانایی ما برای عبور از لبه یخ زده وجود ندارد، البته ما نیز از بسیاری جهات دیگر، مانند عقاید اخلاقی و سیاسی خود، چنین می کنیم (پومرلو، 2014). در حالی که هیچ پشتوانه عینی واقعی برای هیچ اعتقاد خاصی وجود ندارد، اما در حفظ برخی از ارزش های سیاسی یا عمل یا برخی که به نوعی از کد اخلاقی اعتقاد دارند، هنوز ارزش عملی وجود دارد. دین ویلیام جیمز نیز دیدگاه شدیدی نسبت به دین دارد. وی علاقه خاصی به نهادهای مذهبی ندارد، چه رسد به برخی عقاید مذهبی، بلکه بیشتر به تجربه معنوی که دین با خود به همراه می آورد علاقه مند است (گودمن، 2009). جیمز همان منطقی را که اعتقاد به برخی عقاید، اخلاق یا موضع گیری های سیاسی را برای اعتقاد به خدا توجیه می کند، اعمال می کند. او معتقد است که نجات قبل از هرگونه اثبات وجود واقعی خداوند به اعتقاد به خدا بستگی دارد (گودمن، 2009؛ جیمز، 1896). حتی وقتی توجیه عینی وجود نداشته باشد، داشتن این باور هنوز هم کمک می‌کند. با این حال، جیمز این نظریه را مطرح نمی کند که برای معاشرت با دین، ​​باید به خدای توحیدی اعتقاد داشت. وی به طور خاص دین را به عنوان تجارب گسترده افرادی تعریف می کند که خود را به آنچه که می تواند الهی تلقی شود مرتبط می دانند (جیمز، 1985؛ پومرلو، 2014). صرف نظر از تجربه منحصر به فرد مذهبی، هدف آن اتصال ما به واقعیت بزرگتری است که در غیر این صورت غیرقابل دسترسی است (گودمن، 2009). از این رو، جیمز معتقد است که واقعیت چیزی فراتر از جهان طبیعی ماست (جیمز، 1985؛ پومرلو، 2014). او ادعا می کند که هر شخصی دارای روح است که به نوعی از یک جهان معنوی وجود دارد.