سه شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۹ - 2 Mar 2021
تاریخ انتشار :
چهارشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۹ / ۰۹:۲۸
کد مطلب: 52289
۳

نظریه های روانشناسی در مورد خودکشی

نظریه های روانشناسی در مورد خودکشی
نظریه های کلاسیک در مورد خودکشی
اولین نگرش مهم به خودکشی نگرش فروید (1939-18956) بود. او خود تخریبی را ابراز خشم علیه فرد محبوب درونی شده که معطوف به خود شخص می شود، دانست؛ یعنی، افرادی که خود را میکشند در واقع خشم و عمل خودکشی را به دیگران معطوف نمی کنند بلکه آنها را در خودشان درونی می سازند. چنانچه این خشم (غریزه مرگ) به حد آدم کشی برسد خودکشی خواهند کرد.

فروید وقتی متوجه شد که آزارگری جنبه های غیر جنسی هم دارد به کمک درجه بندی دقیق تری توانست پرخاشگری و نفرت را به عنوان بخشی از ایگو طبقه بندی کند. بالاخره در 1923 پرخاشگری را غریزه ای مستقل معرفی کرد. و در مقاله ای با عنوان «سوگواری و مالیخولیا» نوشت که خودکشی، کشتن خویش نیست بلکه کشتن فرد مورد علاقه ای است که شخص خودکشی کننده آن را درونی سازی کرده است. با این کار خشم خود به آن فرد مورد علاقه درونی را نشان می دهد. این معمولاً در خودکشی هایی که ناشی از شکست عاطفی است، مصداق دارد(فروید،1924).

فروید معتقد بود که تمام رفتار های انسان از بازی پبچیده میان این غریزه و غریزه زندگی یا عشق یا زیست مایه و کشمکش دایمی میان آنها زاده می شود. به نظر فروید آنچه حیات می خواهد، بازگشت به طبیعت غیر ارگانیک است. فروید به خاطر همین بازگشت غیر ارگانیک معتقد بود که هدف زندگی مرگ است هر چند که لیبیدوی حافظ حیات بر غریزه ویرانگر مرگ غلبه دارد. کارل ممینگر (1980)


در کتاب «انسان علیه خویشتن» شواهد معتبری برای غریزه مرگ فروید ارایه و خودکشی را نوعی دیگرکشی معکوس توصیف کرد که ناشی از خشم فرد نسبت به شخص دیگری است. او معتقد بود این جنایت معطوف به خویشتن یا متوجه درون شخص می شود یا از آن به عنوان بهانه ای برای مجازات استفاده می گردد.

منینگر سه جزء خصومت در خودکشی را با عناوین میل به کشتن، میل به کشته شدن و میل به مردن بیان کرد. وی در کتاب های بسیار معروف و قابل تحسین خود به ما هشدار می دهد که در گرایش انسان به خود تخریبی، ردپای غیر قابل انکار ناهشیاری دیده می شود و در آثارش به جایگزین های نه چندان واضح و آشکار خودکشی اشاره می کند. او در فهرست کتاب یاد شده به موضوعاتی همچون خودکشی مزمن شامل ریاضیات، شهادت، معلولیت های روان رنجورانه، اعتیاد به الکل، رفتار ضد اجتماعی و مسایل روان پزشکی شاره می کند و در بخش دیگری از کتاب به خودکشی کانونی مثل علیل کردن خود، تمارض، جراحی های مکرر و سوانحی که با بار روانشناختی دارند، می پردازد.

یکی دیگر از عناوین کتاب وی «خودکشی عضوی است». برخی نظریات دیگر معتقدند خودکشی محصول گفتگوی درونی است. ذهن راههای پیش رو را به دقت بررسی می کند، سپس به فکر خودکشی می افتد ولی دوباره از خودکشی منصرف می شود تا اینکه بالاخره چاره ای جز خودکشی نمی بیند و شروع می کند به طراحی آن و قانع کردن خویش که این تنها راه ممکن است. مناسب ترین واژه برای این جریان فکری «درون نگری» است.

دونالد هب روانشناس نامدار کانادایی، می گوید: « ذهن حاصل عملکرد مغز است ولی علاوه بر انجام کارهای مغزی خود نیز اعمال اختصاصی دارد. ذهن فرآیندی به نام افکار و احساسات است که در درون سلولهای زنده مغز در جریان است».

آرون بک و همکارانش (1975، 1989) نظریه شناختی از خودکشی را پیشنهاد دادند که بر نقش ناامیدی تأکید کردند، آنها خودکشی را به عنوان یکی از ویژگی ها و نشانه های اختلال افسردگی در نظر گرفتند. بک و همکارانش (بک، 1996؛ بک، راش، شاو و امری، 1979) سال هاست که تاکید دارند، خطاهای شناختی و تفکر تحریف شده در رفتار خودکشی نقش مهمی ایفا می کنند. به طور خاص، مفهوم مثلث 3 گانه شناختی بک (یعنی افکار منفی در مورد خود، دیگران و آینده) یک جزء مهم از نظریه شناختی از افسردگی است که پیامدهای مهمی برای درک خودکشی و مداخله در ارتباط با افراد خودکشی کننده داشته است(برمن و همکاران، 2006).


نظریه های معاصر در مورد خودکشی
نظریه های اخیر در مورد رفتار خودکشی، حمایت های تجربی بیشتری نسبت به سایرین دریافت کرده اند و معمولا چارچوب مفید و عملی بیشتری برای پیش بینی های منسجم و فرضیه های قابل آزمون (ون اوردن ، وایت، سلبی، بندر و جوینر، 2008) ارائه می دهند. با وجود اینکه نظریه های قدیمی تر (به عنوان مثال، امیری، 1983)، مثل سیستم های خانواده (ریچمن ، 1986) و مدل های روان شناختی، اجتماعی و ژنتیک (مان ، 1998) را برای خودکشی پیشنهاد شده است، بسیاری از نظریه های معاصر خودکشی، از دیدگاه شناختی-رفتاری، به ویژه به الگوهای فکر و شناختی می پردازند (برای کسب اطلاعات بیشتر در مورد وضعیت فعلی و حمایت تجربی از این نظریه ها، به خواننده پیشنهاد می شود به برمن و همکاران 2006 ؛ جوینر و همکاران، 2009 ؛ ون اوردن و همکاران، 2008 مراجعه کند.)


روانشناس بریتانیایی مارک ویلیامز همچنین از دیدگاه شناختی رفتار خودکشی را مورد توجه قرار می دهد. ویلیامز (2001) در بحث درباره افکار خودکشی و اقدام به خودکشی ادعا می کند که اگرچه خودکشی معمولا توسط بسیاری از افراد به عنوان "فریادی برای کمک خواهی" مشاهده می شود، دقیق تر آن است که آن را به عنوان "فریادی برای رنج" توصیف کنیم. همانطور که ویلیامز یادآور می شود: فریاد برای کمک خواهی، معمولا یک سؤ تعبیر است و باید به عنوان "فریاد از درد" تفسیر شود.

رفتار خودکشی می‌تواند پیامد ارتباطی داشته باشد بدون آنکه ارتباط انگیزه اصلی باشد. رفتارهای خودکشی ممکن است در بعضی از موارد به صورت آشکار حاصل شکست های ارتباطی با اطرافیان باشد، اما عمدتا حاصل درد ناشی از وضعیت استرس زایی است، که فرد نمی‌تواند با آن مقابله کند. (ص 148).

بر طبق نظر ادوین اسنویدمن، نظریه پرداز و بنیانگذار انجمن آمریکایی خودکشی (AAS)، تجربه درد نیز نقش مهمی در خودکشی ایفا می کند. اسنویدمن (1985، 1996) بر این باور است که افراد به دلیل دردهای شدید و غیر قابل تحمل روانشناختی رفتار خودکشی را انجام می دهند، وضعیتی که او به عنوان «محرومیت روانشناختی» توصیف می کند و ناشی از عدم ارضا نیاز های روانشناختی است. او پیشنهاد کرد که همه افرادی که در معرض خطر خودکشی هستند باید روان درمانی را تجربه کنند، اما تنها درصد کمی از افرادی که در معرض خطر خودکشی قرار دارند از یک متخصص سلامت روان کمک می خواهند.

هنری موری (1983) در کتاب «اکتشافاتی در باب شخصیت» به مجموعه نیاز های روان شناختی اشاره می کند که انسان در طول زندگی به دنبال آنهاست. او می گوید که «آیا جز این است که خودکشی یعنی پایان بخشیدن به هیجانات غیر قابل تحمل؟!». روانشناسان موافق با موری معتقدند که خودکشی عملا جزو یکی از چهار گروه نیاز روانی زیر است. این نیازها معرف انواع مختلف درد های روانی هستند:
• برآورده نشدن نیاز به عشق، مقبول واقع شدن و عضویت در گروه ها، که با برآورده نشدن نیاز به کمک و پیوند جویی مرتبط است.
• عدم کنترل، پیش بینی ناپذیری و بی نظمی که معلول ناکام ماندن نیاز به پیشرفت، خودمختاری، نظم و شناخت است.
• خود انگاره نامطلوب و اجتناب از شرم، شکست، سرخوردگی و بدنامی که معلول ناکام ماندن نیاز به پیوند جویی و مراقبت و رسیدگی است.
• عصبانیت، خشم نفرت که معلول ناکام ماندن نیاز به برتری، پرخاشگری و مقابله به مثل است. روایت بامیستر (1990)

از نظریه "رفتار فرار از خودکشی" نیز بیان می کند که درد روانی یا مشکل روانی یک عامل کلیدی در رفتار خودکشی است، اگر چه بامیستر تاکید بیشتری بر نقش خود آگاهی ناخوشایند در مفهوم سازی رفتار خودکشی دارد.  مطابق با نظر بامیستر، برای بروز رفتار خودکشی ظهور، چندین مرحله متوالی باید اتفاق بیافتد؛ اولا باید یک اختلاف شدید بین انتظارات فرد و واقعیت ها زندگی او وجود داشته باشد. هنگامی که این اتفاق می افتد، سطح بالایی از افکار منفی در مورد خود به وجود می آید، که منجر به تجربیات عاطفی بسیار منفی می شود. برای از بین بردن این احساسات منفی و تجربیات ناخوشایند، فرد به سرزنش خود باز می گردد که این از این پدیده به عنوان «تخریب شناختی » یاد می شود. در این حالت، فرد در معرض احساسات و افکار منفی شدیدی نسبت به خود قرار می گیرد، پس از تکرار این فرایند، پیوستار خودکشی یکی پس از دیگری نمایان می شود. تمایل به فرار از احساسات منفی که جزء مهمی از نظریه بامیستر است، شبیه به عامل خطر اولیه در نظریه اختلال عاطفی مارشا لینهان (1993) رفتار خودکشی است.

لینهان معتقد است که خودکشی ناشی از اختلال هیجانی است، که از نتیجه عوامل بیولوژیکی و خطرات محیطی (مثلا سوءاستفاده از کودک) به وجود می آید. نظریه لینهان در ابتدا برای رفتار های خود آسیبی و خودکشی برای اختلال شخصیت مرزی طراحی شده بود. به نظر لینهان رفتار خود-آسیبی یک روش ناسازگارانه در جهت ناتوانی در تنظیم هیجان می‌باشد. یعنی مکانیزمهای تنظیم هیجان فرد از بین رفته یا به حد کافی رشد یافته نیست. درمان رفتاری دیالکتیک، درمان شناختی-رفتاری ناشی از نظریه او، در درمان دانش‌آموزان دارای رفتارهای مختلف خود-آسیبی و خودکشی به کار برده می شود(میلر ، راتوس، و لینهان، 2007).

نظریه های روابط میان فردی و شناختی-رفتاری، در سال های اخیر به دلیل جامع بودن و حمایت تجربی از آنها رو به رشد بوده اند. مهمتر از همه برای اهداف این کتاب، آنها دارای مفاهیم مفید و عملی برای جلوگیری از رفتارهای خودکشی دانش‌آموزان، ارزیابی خطرهای خودکشی و مداخله در دانش‌آموزان خودکشی کننده است. 


یک نظریه کاربردی در مورد خودکشی دانش‌آموزان
طبق نظر جوینر (2009)، افرادی که (از جمله کودکان و نوجوانان) معمولا بر اثر خودکشی می میرند "به این دلیل است که آنها می خواهند و می‌توانند خودکشی کنند" (ص 244). به عبارت دیگر افراد در معرض خطر خودکشی، در صورتی که افکار و تمایل به خودکشی داشته باشند و توانایی آن را داشته باشند، به احتمال قوی خودکشی می کنند. با توجه به نظریه تکاملی که بر طبق آن، غریزه زندگی و حفظ بقا در انسان وجود دارد، این سؤال مطرح می شود که چگونه انسان حاضر است، زندگی خودش را نابود کند و دست به خودکشی بزند؟ (این اتفاق بر خلاف نظریه تکامل است). جوینر و همکارانش (2009) در پاسخ به این سوال خاطر نشان می کنند، افرادی که جرأت آسیب به خود و یا اقدام به خودکشی پیدا می کنند در واقع دارای آستانه تحمل درد و رنج جسمی زیادی هستند. و دلیل اصلی آن هم درد روانی بیش از حدی است که در تحمل آن ناتوان هستند و بنابراین برای تسکین درد روانی، دست به آسیب به خود و خودکشی می زنند. در نتیجه، طبق نظریه جوینر، تنها افرادی که قادر به خودکشی هستند، کسانی هستند که از تجربیات گذشته کافی برخوردار بوده اند که به درد (خصوصا شامل درد های روانی)، ترس و درد عادت کرده اند. به طوری که غریزه محافظت از خود( حفظ بقا) تغییر کرده است، گرچه غریزه محافظت از خود نمی‌تواند به طور کامل از بین برود، ولی می‌توان آن را به طور قابل ملاحظه ای کاهش داد، به ویژه از طریق مواجهه مکرر و در نهایت عادت به درد و ترس .

هر گونه ترس و یا تجربه درد ناشی از قبیل آسیبهای دوران کودکی، حوادث، خشونت ها و سؤاستفاده های دوران کودکی، به طور موثری ممکن است ترس از مرگ یک فرد را کاهش دهد و در نتیجه غریزه زنده ماندن ضعیف تر می شود. با این حال، ظرفیت یا توانایی مرگ در اثر خودکشی، لزوما منجر به تمایل به خودکشی نمی شود. به عنوان مثال، افرادی که در هنرهای رزمی آموزش دیده اند، توانایی آسیب فیزیکی بر دیگران دارند، اما به جز در موقعیت های دفاع از خود، تمایل به انجام این کار را ندارند (جوینر، 2009). به طور مشابه، توانایی درگیر شدن در رفتار خودکشی، یک شرط لازم اما نه کافی برای خودکشی است. این توانایی زمانی می‌تواند خطرناک شود که همراه با تمایل به خودکشی باشد.

جوینر معتقد است که برای خودکشی یک کودک یا نوجوان باید دو حالت مشترک و متضاد بین افکار و احساسات را تجربه کند: مورد غفلت واقع شدن و وابستگی ناموفق. بدین معنی که کودکان و دانش‌آموزانی که این اعتقاد را دارند که ناکارآمد هستند و مورد غفلت واقع شده اند، اغلب خود را به عنوان یک بار اضافی برای خانواده و یا دیگران در محیط خود در نظر می گیرند. این دانش‌آموزان مرگ خود را ارزشمند تر از زندگی خود می دانند.

در واقع، خودکشی نوعی خودخواهی تلقی می شود. به این معنی که با کشتن خود، افراد خودخواهانه نسبت به خانواده، دوستان و سایرین بی توجه هستند. با این حال، افراد خودکشی کننده، خودکشی خودشان را به عنوان یک عمل خودخواهانه نمی دانند، بلکه به عنوان یک عامل سودمند می دانند. زیرا این امر باعث می شود آنها فکر کنند که نبود آنها بار مسئولیت خانواده و اطرافیان را کم کرده است در نتیجه نبود آنها بهتر از بودن شان است. تشخیص و مداخله در این دیدگاه افکار در معرض خطر یک ضرورت است، متخصصان سلامت روان باید یا به طور مستقیم یا غیر مستقیم با آموزش مراقبان دانش‌آموزان به ویژه معلمان و والدین باید به آنها، این آگاهی را بدهند که آنها دچار سؤ تعبیر هستند (جوینر، 2009). مانند نظریه های دیگر ارائه شده در اینجا، بحث جامع از نظریه رفتار گرایانه جوینر در خارج از محدوده این کتاب است. لذا خوانندگان علاقه مند به بازبینی گسترده تر نظریه روان شناختی روان شناختی رفتار خودکشی و همچنین شواهد تجربی، پیشنهاد می شود آثار وی را مطالعه کنند (جوینر، 2005، 2009؛ جوینر و همکاران ، 2009).



گروه روان شناسی بالینی
دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی
نام شما

آدرس ايميل شما
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود
  • نظرات پس از تأیید مدير حداكثر ظرف 24 ساعت آينده منتشر می‌شود

سکوت، قاتل خاموش زندگی‌مشترک
قم، شادترین استان کشور+جدول
کرونا با روانمان چه کرد؟
چرا کمال‌ گرایی، آدم را بیچاره می‌کند؟
روانشناسی زرد دکانی برای کسب سود از رنج دیگران
نسبت به هویت جنسی پسرم نگرانم
با افراد مغرور و خودشیفته این گونه رفتار کنید
چند روش مؤثر برای غلبه بر اضطراب و افسردگی
ما خشمگینیم و عضو شبکه‌های اجتماعی!
تربیت بچه حرف‌ گوش‌کن بدون دعوا و قشقرق
برنامه های کلی پیشگیری از خودکشی دانش‌آموزان در مدرسه
چه بر سر سلامت روان کودکانی می آید که تصاویرشان دست به دست میگردد؟
برای انسان نابینا شیشه و الماس فرقی ندارد اگر کسی قدرتان را ندانست فکر نکنید شیشه اید یقین بدانید که او نابیناست ...