چگونه چراغ امید افراد دارای افکار خودکشی باشیم
در دنیای پرشتاب و پیچیده امروز، خانواده به عنوان کانون آرامش و پایگاه اصلی تربیت، با چالشها و فرصتهای بیشماری روبرو است. نقش خانواده در شکلدهی به شخصیت، تأمین سلامت روان و ایجاد یک جامعه پویا بر کسی پوشیده نیست.
اما چگونه میتوان این نهاد مقدس را در برابر طوفانهای فکری و فرهنگی این عصر، استحکام بخشید و بر غنای آن افزود؟
اردشیر بهرامی، پژوهشگر حوزه خودکشی به موضوع «خانواده؛ پناهی امیدآفرین» در ششمین قسمت از مجموعه آموزشی «خانواده؛ محور زندگی و آگاهی» پرداخته است که در ادامه با هم میبینیم و میخوانیم.
اما چگونه میتوان این نهاد مقدس را در برابر طوفانهای فکری و فرهنگی این عصر، استحکام بخشید و بر غنای آن افزود؟
اردشیر بهرامی، پژوهشگر حوزه خودکشی به موضوع «خانواده؛ پناهی امیدآفرین» در ششمین قسمت از مجموعه آموزشی «خانواده؛ محور زندگی و آگاهی» پرداخته است که در ادامه با هم میبینیم و میخوانیم.
رهایی از درد، نه زندگی
آدمها نمیخواهند بمیرند؛ آنها در اصل نمیخواهند به زندگی خود پایان دهند، بلکه میخواهند از درد رها شوند. وقتی احساس بیارزشی میکنند، وقتی حس میکنند سربار خانواده یا جامعه هستند و وقتی دیگر توان ادامه دادن را در خود نمیبینند، در یک بنبست تاریک و یک یأس سیاه، به خودکشی فکر میکنند.
در چنین شرایطی، از فرط تنهایی، خستگی و کلافگی، احساس میکنند هیچ راه فرار یا پناهی ندارند و دنیایشان به آخر رسیده است. در واقع آنها نمیخواهند خودشان را بکشند، بلکه میخواهند دردهایشان را بِکُشند. این تصمیم، نه از روی میل به تغییر یا ارادهای برای دگرگونی زندگی، بلکه از روی استیصال، درماندگی و ناچاری گرفته میشود. وقتی امید و شوقی برای زیستن نمیماند و فرد احساس میکند، نمیتواند با فردایی دیگر روبهرو شود، تصمیم میگیرد به زندگی خود پایان دهد.
اما آنها لزوماً نمیخواهند بمیرند، چون این حجم از درد، فشار، مشکلات و آشفتگی حادی که از نظر روحی، روانی و رفتاری بر زندگیشان حاکم شده، آنقدر زیاد است که فکر میکنند با کشتن خود میتوانند این درد را از بین ببرند.
وقتی افراد احساس میکنند سربار خانواده یا جامعه هستند و وقتی دیگر توان ادامه دادن را در خود نمیبینند، در یک بنبست تاریک و یک یأس سیاه، به خودکشی فکر میکنند
اما، این راه، راه اشتباهی است. باید کمک کنیم تا افراد به جای کشتن خود، دردهای خود را از بین ببرند. برای از بین بردن دردها نیز راهکارهای بسیار زیادی وجود دارد که میتوان از آنها استفاده کرد. شاید فرد به تنهایی و در آن شرایط آشفته روحی و روانی نتواند زندگی خود را سامان دهد، در نتیجه قطعاً به کمک دیگری نیاز دارد. این کمککننده میتواند یک دوست، رفیق، خواهر، برادر، پدر، مادر، همسایه یا یک همنوع باشد تا بتواند بر درد و مشکل خود غلبه کند.
ریشههای احساس بیارزشی
انسانها زمانی به احساس بیارزشی دچار میشوند که در جریان عادی زندگی «به بازی گرفته نمیشوند»؛ زمانی که خوبیها و نیکیهایشان، زیباییها، قابلیتها، استعدادها، هنرشان و هر ویژگی مثبتی که از آنها ساری و جاری است، مورد پسند و توجه خانواده یا جامعه قرار نمیگیرد. در چنین شرایطی، فرد احساس میکند با وجود همه توانمندیهایی که دارد، آنگونه که شایسته است دیده نمیشود و به رسمیت شناخته نمیشود.
در نتیجه، برای غلبه بر این احساس بیارزشی و رهایی از درد فکری و روحی که تحمل میکند، ممکن است به این باور برسد که جایی در جامعه ندارد و باید خود را از سر راه بردارد. اما اگر خانواده، محیط کار، محیط اجتماعی یا حتی محیط مدرسه، درکی روشن از قابلیتها، زیباییها، خوبیها و تواناییهای یک فرد یا یک نوجوان داشته باشند و به او توجه نشان دهند و او را همانگونه که هست بپذیرند، قطعاً این حس بیارزشی از بین خواهد رفت.
گاه فرد احساس میکنند، جایی برای حضور ندارد؛ ممکن است در یک نظام آموزشی مانند مدرسه یا دانشگاه باشد، یا در یک سیستم اداری قرار داشته باشد. وقتی تواناییها و قابلیتهایش به بازی گرفته نمیشود و مورد توجه قرار نمیگیرد، این احساس در او شکل میگیرد که دیگر جایی برای زیستن ندارد. در چنین موقعیتی، یکی از افکاری که به اشتباه به ذهنش خطور میکند و ممکن است برای رهایی از این وضعیت به آن بیندیشد، خودکشی است.
مسئله دقیقاً همین احساس بیارزشی است. این احساس، شرایط دیگری را نیز به همراه دارد؛ برای مثال ممکن است فرد احساس کند سربار خانواده یا جامعه است. در نتیجه، پس از مدتی تحمل این رنج، در شرایطی که کاملاً برخلاف میل و اراده واقعیاش است، تصمیم میگیرد به زندگی خود پایان دهد.
در چنین شرایطی، از فرط تنهایی، خستگی و کلافگی، احساس میکنند هیچ راه فرار یا پناهی ندارند و دنیایشان به آخر رسیده است. در واقع آنها نمیخواهند خودشان را بکشند، بلکه میخواهند دردهایشان را بِکُشند. این تصمیم، نه از روی میل به تغییر یا ارادهای برای دگرگونی زندگی، بلکه از روی استیصال، درماندگی و ناچاری گرفته میشود. وقتی امید و شوقی برای زیستن نمیماند و فرد احساس میکند، نمیتواند با فردایی دیگر روبهرو شود، تصمیم میگیرد به زندگی خود پایان دهد.
اما آنها لزوماً نمیخواهند بمیرند، چون این حجم از درد، فشار، مشکلات و آشفتگی حادی که از نظر روحی، روانی و رفتاری بر زندگیشان حاکم شده، آنقدر زیاد است که فکر میکنند با کشتن خود میتوانند این درد را از بین ببرند.
وقتی افراد احساس میکنند سربار خانواده یا جامعه هستند و وقتی دیگر توان ادامه دادن را در خود نمیبینند، در یک بنبست تاریک و یک یأس سیاه، به خودکشی فکر میکنند
اما، این راه، راه اشتباهی است. باید کمک کنیم تا افراد به جای کشتن خود، دردهای خود را از بین ببرند. برای از بین بردن دردها نیز راهکارهای بسیار زیادی وجود دارد که میتوان از آنها استفاده کرد. شاید فرد به تنهایی و در آن شرایط آشفته روحی و روانی نتواند زندگی خود را سامان دهد، در نتیجه قطعاً به کمک دیگری نیاز دارد. این کمککننده میتواند یک دوست، رفیق، خواهر، برادر، پدر، مادر، همسایه یا یک همنوع باشد تا بتواند بر درد و مشکل خود غلبه کند.
ریشههای احساس بیارزشی
انسانها زمانی به احساس بیارزشی دچار میشوند که در جریان عادی زندگی «به بازی گرفته نمیشوند»؛ زمانی که خوبیها و نیکیهایشان، زیباییها، قابلیتها، استعدادها، هنرشان و هر ویژگی مثبتی که از آنها ساری و جاری است، مورد پسند و توجه خانواده یا جامعه قرار نمیگیرد. در چنین شرایطی، فرد احساس میکند با وجود همه توانمندیهایی که دارد، آنگونه که شایسته است دیده نمیشود و به رسمیت شناخته نمیشود.
در نتیجه، برای غلبه بر این احساس بیارزشی و رهایی از درد فکری و روحی که تحمل میکند، ممکن است به این باور برسد که جایی در جامعه ندارد و باید خود را از سر راه بردارد. اما اگر خانواده، محیط کار، محیط اجتماعی یا حتی محیط مدرسه، درکی روشن از قابلیتها، زیباییها، خوبیها و تواناییهای یک فرد یا یک نوجوان داشته باشند و به او توجه نشان دهند و او را همانگونه که هست بپذیرند، قطعاً این حس بیارزشی از بین خواهد رفت.
گاه فرد احساس میکنند، جایی برای حضور ندارد؛ ممکن است در یک نظام آموزشی مانند مدرسه یا دانشگاه باشد، یا در یک سیستم اداری قرار داشته باشد. وقتی تواناییها و قابلیتهایش به بازی گرفته نمیشود و مورد توجه قرار نمیگیرد، این احساس در او شکل میگیرد که دیگر جایی برای زیستن ندارد. در چنین موقعیتی، یکی از افکاری که به اشتباه به ذهنش خطور میکند و ممکن است برای رهایی از این وضعیت به آن بیندیشد، خودکشی است.
مسئله دقیقاً همین احساس بیارزشی است. این احساس، شرایط دیگری را نیز به همراه دارد؛ برای مثال ممکن است فرد احساس کند سربار خانواده یا جامعه است. در نتیجه، پس از مدتی تحمل این رنج، در شرایطی که کاملاً برخلاف میل و اراده واقعیاش است، تصمیم میگیرد به زندگی خود پایان دهد.





















