<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<!-- generator="استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0" -->
<rss version="2.0" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <channel>
        <title>ميگنا : پايگاه خبری روانشناسی و بهداشت روان
 - آخرين عناوين داستان های کوتاه :: نسخه کامل</title>
        <description><![CDATA[تهيه شده توسط ميگنا : پايگاه خبری روانشناسی و بهداشت روان میگنا
]]></description>
        <link>https://www.migna.ir/Other/ShortStory</link>
        <lastBuildDate>Sat, 27 Dec 2025 07:30:27 GMT</lastBuildDate>
        <generator>استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0</generator>
        <image>
            <url>https://www.migna.ir/skins/default/fa/normal/ch01_newsfeed_logo.gif</url>
            <title>ميگنا : پايگاه خبری روانشناسی و بهداشت روان
 - آخرين ...</title>
            <link>https://www.migna.ir/Other/ShortStory</link>
            <width>100</width>
            <height>70</height>
            <description><![CDATA[تهيه شده توسط ميگنا : پايگاه خبری روانشناسی و بهداشت روان میگنا
]]></description>
        </image>
        <language>fa</language>
        <copyright>نقل و نشر مطالب با ذکر نام پايگاه خبری روانشناسی و بهداشت روان میگنا آزاد است.
</copyright>
        <pubDate>Sat, 27 Dec 2025 07:30:27 GMT</pubDate>
        <category>داستان های کوتاه</category>
        <ttl>60</ttl>
        <atom:link href="https://www.migna.ir/rssir.,ltizt4,,ik1pxlne.cttc..qu2bdbzt7d.xml" rel="self" type="application/rss+xml" />
        <item>
            <title>حکایت مار و اره ؛ عاقبت خشم و کینه</title>
            <link>https://www.migna.ir/news/65584/حکایت-مار-اره-عاقبت-خشم-کینه</link>
            <description><![CDATA[یکی از حکایات آموزنده و کوتاه که پیغامی جالب دارد؛ حکایت مار و اره است که به ما می&zwnj;آموزد با ذهن بسته و کوچک خودمان هر چیز را قضاوت نکنیم و با واکنش&zwnj;های منفی و خشم و عصبانیت بی مورد به خودمان آسیب نزنیم. این حکایت تمثیلی را بخوانید.

حکایت مار و اره
شبی مار بزرگی برای پیدا کردن غذا وارد دکان نجاری شد. نجار عادت داشت موقع رفتن، بعضی از وسایل کارش را روی میز نجاری بگذارد و برود. آن شب هم ارّه را روی میز گذاشته و رفته بود.

همین طور که مار در دکان نجاری گشت می&zwnj;زد و دنبال غذا می&zwnj;گشت ناگهان بدنش به اره گیر کرد و کمی زخمی شد.
مار بسیار عصبانی و ناراحت شد و برای دفاع از خود و تلافی، اره را گاز گرفت. اما با این کار دور دهانش هم زخم شد و خونریزی کرد. مار نمی&zwnj;فهمید که چه اتفاقی افتاده و فکر می&zwnj;کرد اره موجودی است که به او حمله کرده و اگر کاری نکند مرگش حتمی است. پس برای آخرین بار سعی کرد از خود دفاع کند.

مار به طرف اره حمله کرد و بدنش را دور اره &zwnj;پیچید و اره را با تمام قدرت فشار داد&hellip; صبح که نجار به دکان آمد، دید روی میز به جای اره، لاشه ماری بزرگ و زخم&zwnj;آلود افتاده است! ماری که فقط و فقط به خاطر نادانی و خشم زیاد مرده است.

پیام حکایت مار و اره: 
بسیاری از ما همچون مار این حکایت در زندگی عمل می&zwnj;کنیم. در لحظه خشم می&zwnj;خواهیم به دیگران آسیب برسانیم و آن&zwnj;ها را برنجانیم، اما بعد متوجه می&zwnj;شویم با خشم بیهوده به خودمان آسیب رسانده&zwnj;&zwnj;ایم. متاسفانه اغلب ما موقعی این را درک می کنیم که خیلی دیر شده است و به قول معروف کار از کار گذشته و ضررهای جبران ناپذیری به خود وارد کرده ایم. پیام اخلاقی این حکایت این است که در زندگی باید بدون شناخت دیگران را قضاوت نکنیم، از خشم و عصبانیت بپرهیزیم، و از اتفاق ها، آدم ها، رفتارها و گفتارها بیشتر چشم پوشی کنیم و بگذریم.]]></description>
            <category>اخبار اجتماعی،تاب‌آوری و آموزشی</category>
            <pubDate>Wed, 04 Dec 2024 04:13:35 GMT</pubDate>
            <guid isPermaLink="false">https://www.migna.ir/news/65584/حکایت-مار-اره-عاقبت-خشم-کینه</guid>
            <enclosure url="https://www.migna.ir/images/docs/000065/n00065584-b.jpg" length="43886" type="image/jpeg"/>
        </item>
        <item>
            <title>هیچ کار خداوند بی‌حکمت نیست!</title>
            <link>https://www.migna.ir/news/62444/هیچ-کار-خداوند-بی-حکمت-نیست</link>
            <description><![CDATA[&laquo;پادشاهی هنگام پوست کندن سیبی با یک چاقوی تیز انگشت خود را قطع کرد!

وقتی که نالان طبیبان را می&zwnj;طلبید، وزیرش گفت: &laquo;هیچ کار خداوند بی&zwnj;حکمت نیست!&raquo; پادشاه از شنیدن این حرف ناراحت&zwnj;تر شد و فریاد کشید: &laquo;در بریده شدن انگشت من چه حکمتی است؟&raquo; و دستور داد وزیر را زندانی کنند.

روزها گذشت تا اینکه پادشاه برای شکار به جنگل رفت و آنجا آنقدر از سربازانش دور شد که ناگهان خود را میان قبیله&zwnj;ای وحشی تنها یافت! آنان پادشاه را دستگیر کرده و به قصد کشتنش به درختی بستند. اما رسم عجیبی هم داشتند که بدن قربانیانشان باید کاملاً سالم باشد و چون پادشاه یک انگشت نداشت او را رها کردند و او به قصر خود بازگشت.

در حالی که به سخن وزیر می&zwnj;اندیشید، دستور آزادی وزیر را داد. وقتی وزیر به خدمت شاه رسید٬ شاه گفت: &laquo;درست گفتی، قطع شدن انگشتم برای من حکمتی داشت ولی این زندان رفتن برای تو جز رنج کشیدن چه فایده&zwnj;ای داشته؟&raquo;

وزیر در پاسخ پادشاه لبخند زد و پاسخ داد: &laquo;برای من هم پر فایده بود چرا که من همیشه در همه حال با شما بودم و اگر آن روز در زندان نبودم حالا حتماً کشته شده بودم!&raquo;]]></description>
            <category>داستان های کوتاه</category>
            <pubDate>Fri, 04 Aug 2023 10:46:22 GMT</pubDate>
            <guid isPermaLink="false">https://www.migna.ir/news/62444/هیچ-کار-خداوند-بی-حکمت-نیست</guid>
            <enclosure url="https://www.migna.ir/images/docs/000062/n00062444-b.jpg" length="13316" type="image/jpeg"/>
        </item>
        <item>
            <title>داستان اتوبوس مدرسه</title>
            <link>https://www.migna.ir/news/62160/داستان-اتوبوس-مدرسه</link>
            <description><![CDATA[مدرسه&zwnj;ای دانش&zwnj;آموزان را با اتوبوس به اردو می&zwnj;برد. در مسیر حرکت، اتوبوس به یک تونل نزدیک می&zwnj;شود که نرسیده به آن تابلویی با این مضمون دیده می&zwnj;شود: &laquo;حداکثر ارتفاع سه متر&raquo; ارتفاع اتوبوس هم سه متر بود، ولی چون راننده قبلاً این مسیر را آمده بود با کمال اطمینان وارد تونل می&zwnj;شود، اما سقف اتوبوس به سقف تونل کشیده می&zwnj;شود و پس از به وجود آمده صدایی وحشتناک در اواسط تونل توقف می&zwnj;کند.

بعد از آرام شدن اوضاع مسئولین و راننده پیاده شده و از دیدن این صحنه ناراحت می&zwnj;شوند. پس از بررسی اوضاع مشخص می&zwnj;شود که یک لایه آسفالت جدید روی جاده کشیده&zwnj;اند که باعث این اتفاق شده و همه به فکر چاره افتادند؛ یکی به کندن آسفالت و دیگری به بکسل کردن با ماشین سنگین دیگر و &hellip;. اما هیچ کدام چاره&zwnj;ساز نبود.

تا اینکه پسربچه&zwnj;ای از اتوبوس پیاده شد و گفت: &laquo;راه حل این مشکل را من می&zwnj;دانم!&raquo;
یکی از مسئولین اردو به پسر می&zwnj;گوید: &laquo;برو بالا پیش بچه&zwnj;ها و از دوستانت جدا نشو!&raquo;
پسربچه با اطمینان کامل می&zwnj;گوید: &laquo;به خاطر سن کم مرا دست کم نگیرید و یادتان باشد که سر سوزن به این کوچکی چه بلایی سر بادکنک به آن بزرگی می&zwnj;آورد.&raquo;

مرد از حاضرجوابی کودک تعجب کرد و راه حل را از او خواست.
بچه گفت: &laquo;پارسال در یک نمایشگاه معلم&zwnj;مان یادمان داد که از یک مسیر تنگ چگونه عبور کنیم و گفت که برای اینکه دارای روح لطیف و حساسی باشیم باید درون&zwnj;مان را از هوای نفس و باد غرور و تکبر و طمع و حسادت خالی کنیم و در این صورت می&zwnj;توانیم از هر مسیر تنگ عبور کنیم و به خدا برسیم.&raquo;

مسئول اردو از او پرسید: &laquo;خب این چه ربطی به اتوبوس دارد؟&raquo;
پسربچه گفت: &laquo;اگر بخواهیم این مسئله را روی اتوبوس اجرا کنیم باید باد لاستیک&zwnj;های اتوبوس را کم کنیم تا اتوبوس از این مسیر تنگ و باریک عبور کند.&raquo;

پس از این کار اتوبوس از تونل عبور کرد.

خالی کردن درون از هوای کبر و غرور و نفاق و حسادت رمز عبور از مسیر&zwnj;های تنگ زندگی است.]]></description>
            <category>اخبار اجتماعی،تاب‌آوری و آموزشی</category>
            <pubDate>Sun, 02 Jul 2023 11:31:07 GMT</pubDate>
            <guid isPermaLink="false">https://www.migna.ir/news/62160/داستان-اتوبوس-مدرسه</guid>
            <enclosure url="https://www.migna.ir/images/docs/000062/n00062160-b.jpg" length="10381" type="image/jpeg"/>
        </item>
        <item>
            <title>طناب فیل (باور)</title>
            <link>https://www.migna.ir/news/56918/طناب-فیل-باور</link>
            <description><![CDATA[مردی درحال عبور از کنار قرارگاه فیل&zwnj;ها بود که متوجه شد فیل&zwnj;ها داخل قفس نگهداری نمی&zwnj;شوند و زنجیری به پای&zwnj;شان وصل نیست. تنها چیزی که جلوی فرار آن&zwnj;ها از قرارگاه را گرفته بود یک تکه طناب کوچک بود که به یکی از پاهایشان وصل بود.

مرد به فیل&zwnj;ها خیره نگاه می&zwnj;کرد و بسیار در تعجب بود که چرا فیل&zwnj;ها از قدرت&zwnj;شان برای پاره کردن آن طناب نحیف و فرار استفاده نمی&zwnj;کنند. پاره کردن آن طناب برای آن&zwnj;ها کار آسانی بود، اما اثری از چنین تلاشی در آن&zwnj;ها دیده نمی&zwnj;شد.

مرد کنجکاو که در پی یافتن دلیل بود از یک مربی در همان نزدیکی دلیل فرار نکردن فیل&zwnj;ها را جویا شد. مربی در جواب گفت: &laquo;وقتی فیل&zwnj;ها خیلی جوان و کوچک هستند طنابی درست به همین اندازه به پای آن&zwnj;ها می&zwnj;بندیم که برای نگه&zwnj;داشتن آن&zwnj;ها در آن سن کافیست. به مرور که بزرگ می&zwnj;شوند به این باور عادت می&zwnj;کنند که توان فرار کردن ندارند. باورشان اینست که طناب هنوز می&zwnj;تواند آن&zwnj;ها را نگه دارد، به همین دلیل هرگز برای پاره کردن آن تلاش نمی&zwnj;کنند.&raquo;

تنها دلیلی که نمی&zwnj;گذاشت فیل&zwnj;ها برای پاره کردن طناب و رهایی تلاش کنند این بود که به مرور زمان به این باور عادت کرده بودند که فرار غیرممکن است.


پند اخلاقی داستان: &laquo;مهم نیست در زندگی تا چه اندازه با موانع روبه&zwnj;رو می&zwnj;شوید، همیشه با این باور مقابل آن&zwnj;ها بایستید که غیرممکن وجود ندارد تا به چیزی که می&zwnj;خواهید برسید. مهم&zwnj;ترین گام رسیدن به هدف اینست که به موفقیت ایمان داشته باشید.&raquo;]]></description>
            <category>داستان های کوتاه</category>
            <pubDate>Sat, 08 Jan 2022 00:13:48 GMT</pubDate>
            <guid isPermaLink="false">https://www.migna.ir/news/56918/طناب-فیل-باور</guid>
            <enclosure url="https://www.migna.ir/images/docs/000056/n00056918-b.jpg" length="6141" type="image/jpeg"/>
        </item>
        <item>
            <title>داستان کوتاه خريد شوهر</title>
            <link>https://www.migna.ir/news/56900/داستان-کوتاه-خريد-شوهر</link>
            <description><![CDATA[





یک مرکز خرید وجود داشت که زنان می توانستند به آنجا بروند و مردی را انتخاب کنند که شوهر آنان باشد.

این مرکز، پنج طبقه داشت و هر چه که به طبقات بالاتر می رفتند خصوصیات مثبت مردان بیشتر میشد. اما اگر در طبقه ای دری را باز می کردند باید حتما آن مرد را انتخاب می کردند و اگر به طبقه بالاتر می رفتند دیگر اجازه برگشت نداشتند و هرکس فقط یک بار می توانست از این مرکز استفاده کند.

روزی دو دختر که با هم دوست بودند به این مرکز خرید رفتند تا شوهر مورد نظر خود را پیدا کنند.

در اولین طبقه، بر روی دری نوشته بود: &ldquo;این مردان، شغل و بچه های دوست داشتنی دارند.&rdquo;

دختری که تابلو را خوانده بود گفت: &ldquo;خوب، بهتر از کار داشتن یا بچه نداشتن است ولی دوست دارم ببینیم بالاتری ها چگونه اند؟&rdquo;

پس به طبقه بالایی رفتند&hellip;

در طبقه دوم نوشته بود: &ldquo;این مردان، شغلی با حقوق زیاد، بچه های دوست داشتنی و چهره زیبا دارند.&rdquo;

دختر گفت: &ldquo;هوووومممم&hellip; طبقه بالاتر چه جوریه&hellip;؟&rdquo;

طبقه سوم: &ldquo;این مردان شغلی با حقوق زیاد، بچه های دوست داشتنی و چهره زیبا دارند و در کارهای خانه نیز به شما کمک می کنند.&rdquo;

دختر: &ldquo;وای&hellip;. چقدر وسوسه انگیر&hellip; ولی بریم بالاتر.&rdquo; و دوباره رفتند&hellip;

طبقه چهارم: &ldquo;این مردان شغلی با حقوق زیاد و بچه های دوست داشتنی دارند. دارای چهره ای زیبا هستند. همچنین در کارهای خانه نیز به شما کمک می کنند و اهداف عالی در زندگی دارند&rdquo;

آن دو واقعا به وجد آمده بودند&hellip;

دختر: &ldquo;وای چقدر خوب. پس چه چیزی ممکنه در طبقه آخر باشه؟&rdquo;

پس به طبقه پنجم رفتند&hellip;

آنجا نوشته بود: &ldquo;این طبقه فقط برای این است که ثابت کند زنان راضی شدنی نیستند! از این که به مرکز ما آمدید متشکریم و روز خوبی را برای شما آرزومندیم!&rdquo;




]]></description>
            <category>داستان های کوتاه</category>
            <pubDate>Thu, 06 Jan 2022 23:13:11 GMT</pubDate>
            <guid isPermaLink="false">https://www.migna.ir/news/56900/داستان-کوتاه-خريد-شوهر</guid>
        </item>
        <item>
            <title>جعبه‌ای پر از بوسه (عشق)</title>
            <link>https://www.migna.ir/news/56795/جعبه-ای-پر-بوسه-عشق</link>
            <description><![CDATA[مردی دختر سه ساله&zwnj;اش را به&zwnj;خاطر هدر دادن یک رول کاغذ بسته&zwnj;بندی طلایی تنبیه کرد!
درآمد مرد کم بود و از اینکه دخترک اصرار داشت جعبه را برای گذاشتن زیر درخت کریسمس تزیین کند عصبانی شده بود. باوجوداین، دخترک صبح روز بعد آن جعبه&zwnj; هدیه را به پدرش تقدیم کرد و گفت: &laquo;بابا این مال توئه!&raquo;

مرد از واکنشی که روز قبل نشان داده بود شرمنده شد، اما وقتی جعبه را خالی یافت باز هم عصبانی شد. با فریاد گفت: &laquo;نمی&zwnj;دونی وقتی یه جعبه&zwnj; هدیه به کسی میدی باید توش یه چیزی بذاری؟!&raquo;

دخترک درحالی&zwnj;که اشک در چشمانش جمع شده بود گفت: &laquo;بابا این جعبه اصلا خالی نیست. من یه عالمه بوس فرستادم تو جعبه. همه&zwnj; اون بوسه&zwnj;ها مال توئه بابا!&raquo;

پدر از شدت شرمندگی دخترش را در آغوش گرفت و از او طلب بخشش کرد.

مدت زیادی از این ماجرا نگذشته بود که دخترک در یک تصادف جان باخت.

پدر جعبه&zwnj; طلا را سال&zwnj;ها کنار تختش نگه داشت و هرزمان که دلسرد و ناامید میشد به&zwnj;یاد او در جعبه را باز می&zwnj;کرد تا یکی از بوسه&zwnj;های خیالی دخترش را بردارد و عشق پاک او را به&zwnj;یاد بیاورد.

پند اخلاقی داستان: &laquo;عشق باارزش&zwnj;ترین هدیه&zwnj; دنیاست.&raquo; 


منبع: wealthygorilla]]></description>
            <category>اخبار اجتماعی،تاب‌آوری و آموزشی</category>
            <pubDate>Sat, 01 Jan 2022 17:40:31 GMT</pubDate>
            <guid isPermaLink="false">https://www.migna.ir/news/56795/جعبه-ای-پر-بوسه-عشق</guid>
            <enclosure url="https://www.migna.ir/images/docs/000056/n00056795-b.jpg" length="43847" type="image/jpeg"/>
        </item>
        <item>
            <title>داستان کوتاه لذت بینایی</title>
            <link>https://www.migna.ir/news/56624/داستان-کوتاه-لذت-بینایی</link>
            <description><![CDATA[به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس میکرد فریاد زد: پدر نگاه کن! درختها حرکت میکنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.

کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار میکرد، متعجب شده بودند&hellip;

ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت میکنند. زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه میکردند.

باران شروع شد. چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن! باران میبارد، آب روی من چکید. زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمیکنید؟

مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر میگردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی میتواند ببیند...]]></description>
            <category>داستان های کوتاه</category>
            <pubDate>Fri, 24 Dec 2021 22:30:00 GMT</pubDate>
            <guid isPermaLink="false">https://www.migna.ir/news/56624/داستان-کوتاه-لذت-بینایی</guid>
            <enclosure url="https://www.migna.ir/images/docs/000056/n00056624-b.jpg" length="65682" type="image/jpeg"/>
        </item>
        <item>
            <title>مداربندی یا تعمیر پذیری مغز</title>
            <link>https://www.migna.ir/news/56500/مداربندی-یا-تعمیر-پذیری-مغز</link>
            <description><![CDATA[راحیل شمسایی
مغز ما ساختار سازمان یافته و پیچیده ای دارد و وظایف زیادی برعهده اش هست. یکی از مهمترین وظایف مغز، دور کردن ما از خطرات و فشارهاست.
در حقیقت مغز وظیفه نگهبانی از جسم و روح را به عهده دارد. به این معنی که اگر احساس کند خطری ما را تهدید می کند، خود را آماده مبارزه با آن می نماید ، مثل وقتی که برای اولین بار در محیط جدیدی می خوابیم، مغز احساس خطر می کند پس بیدار می&zwnj;ماند ، یا وقتی بسیار خوشحالیم، گریه می کنیم، چون هیپوتالاموس در مغز ما نمی&zwnj;تواند فرق بین شادی زیاد و غم زیاد را تشخیص بدهد.
اما وقتی این موقعیت تکرار شود و مغز متوجه شود خطری فرد را تهدید نمی کند، با آن شرایط خود را وفق می دهد.
وقتی ما با فشار روانی مثل غم ، شرم، احساس گناه و... مواجه می شویم مغز ما این احساسات را به مثابه خطر تلقی می کند و تمایلی به روبرو شدن با این احساسات ندارد بنابراین آن ها را به ناهشیار می سپارد تا به طور موقت آرام شود&nbsp; این مقاومت ها خود را به صورت های مختلف نشان می&zwnj;دهد مثل انکار، واپس رانی، فرافکنی و.... ولی فرد دچار اضطراب و نگرانی می شود.
در ابتدا تغییر با سختی و شاید درد و رنج همراه باشد بخصوص تغییرات اساسی در سبک زندگی که تعادل روحی و روانی ما را تحت تاثیر قرار می دهد.
اما نگران نشوید مغز ما خاصیت دیگری هم دارد تحت عنوان نوروپلاستیسیتی یعنی انعطاف پذیری به این معنی که وقتی تغییر تداوم داشته باشد، و ارتباطات نورونی ( سلول های مغزی ) بیشتر می شود و مسیرهای جدیدی برایش ساخته می&zwnj;شود و&nbsp; آن تغییر یا سبک زندگی یا عادت، در فرد نهادینه می شود.
در حقیقت ساختار مغز ما بدین گونه است که هر اطلاعات یا داده یا چیزهایی که روبرو می شود، اگر با تکرار و توجه همراه باشد، آن را جذب می کند و وارد حافظه می کند. اما اگر به اطلاعات وارده بی توجهی شود، وارد حافظه و ساختار مغز نمی شود.
پس می توانیم به راحتی مغز خود را تربیت کنیم و هرآنچه می خواهیم وارد یا خارج کنیم البته با تمرین و تکرار.

متخصصان علوم مغز و اعصاب زمانی براین باور بودند که انعطاف&zwnj;پذیری عصبی فقط در دوران طفولیت بروز می&zwnj;کند، اما&nbsp;&nbsp; یافته های پژوهشگران در نیمه دوم قرن بیستم&nbsp; نشان داد که بسیاری از جنبه&zwnj;های مغز حتی تا بزرگسالی نیز قابل تغییر&nbsp; و یا لااقل منعطف هستند. با این حال، مغز در حال رشد دوران کودکی بالطبع درجه بالاتری از انعطاف&zwnj;پذیری نسبت به مغز بزرگسالان را نشان می&zwnj;دهد.

&nbsp;]]></description>
            <category>اخبار روان شناسی و روانپزشكی</category>
            <pubDate>Fri, 17 Dec 2021 14:12:45 GMT</pubDate>
            <guid isPermaLink="false">https://www.migna.ir/news/56500/مداربندی-یا-تعمیر-پذیری-مغز</guid>
            <enclosure url="https://www.migna.ir/images/docs/000056/n00056500-b.jpg" length="118925" type="image/jpeg"/>
        </item>
        <item>
            <title>Palindrome پالیندروم چیست؟</title>
            <link>https://www.migna.ir/news/56409/palindrome-پالیندروم-چیست</link>
            <description><![CDATA[







پالیندروم (واروخوانه&nbsp;یا قلب مستوی هم گفته می شود) به کلمه، جمله (رشته ای از کلمات) یا اعدادی گفته می شود که از دو طرف (راست به چپ و چپ به راست) دقیقا به یک شکل خوانده می شوند. (در واقع از دو طرف متقارن هستند.)

مثلا واژه &quot;رادار&quot; یا &quot;بابک و کباب&quot; و عدد &quot;1456541&quot; همگی مثالهایی از پالیندروم هستند.
&nbsp;
واژه پالیندروم، از دو کلمه با ریشه ای یونانی بوجود آمده است: پالین (&pi;ά&lambda;&iota;&nu;)، به معنای مجدد، تکرار، و دروموس (&delta;&rho;&oacute;&mu;&omicron;&sigmaf;) به معنای راه و مسیر.
&nbsp;
یکی از طولانی ترین متون پالیندروم، دارای 17259 واژه است.
&nbsp;
تعدادی واژه&zwnj;های پالیندروم فارسی (یا متداول در فارسی) در اینجا آمده است:

دو حرفی:
دَد، کَک، شِش، شُش، سُس

سه حرفی:
&nbsp;نان، دود، توت، درد، گرگ، داد، کشک، کلک،&nbsp;کتک، کیک، کپک، کوک، کَبک، کمک، کاک (نوعی شیرینی)، دید، دهد، تخت، بمب، پمپ، پیپ، موم، گنگ، شوش، دزد، همه، ساس، شپش، تشت، لال، اما، یکی، آیا، آرا، تبت، لیل، قُرُق، میم، نون، واو

&nbsp;
بیش از سه حرف:
رادار، مادام، داماد، همهمه

در متون قدیمی به پدیده پالیندروم، مقلوب مستوی، بالانعکاس و جناس مالایستحیل هم می&zwnj;گفتند.&nbsp;چند نمونه قلب مستوی در متون قدیمی پارسی:

در بیت زیر، هر مصرع یک قلب مستوی (پالیندروم) می باشد:

شکّر بترازوی وزارت برکش /&nbsp;شو همره بلبل بلب هر مهوش

***

مثال قلب&nbsp;مستوی (پالیندروم)&nbsp;در یک بیت:

&nbsp;

رامش مرد گنج باری و قوت&nbsp;

تو قوی را بجنگ در مشمار.

***
&nbsp;

مثال قلب&nbsp;مستوی (پالیندروم)&nbsp;در کل یک غزل:

&nbsp;

آرام برای حور دارم یارا

زین شوخ مراد ما دمی مرگ روا
&nbsp;

امشب می و کنجی و همه شب همره&nbsp;

خوش ناز منی بلا مجو مرگ مرا
&nbsp;

آیم بر حرب زور ای مه ناخوش&nbsp;

شو خانه میا روز بر حرب میا
&nbsp;

آرم کرم و جمال بینم زآن شوخ&nbsp;

هر مه بشیم هیچ نگویم بشما
&nbsp;

آور که می مدام دارم خوش نیز

آرای مراد روح یا رب ما را.

&nbsp;
پدیده پالیندروم علاوه بر حروف و اعداد، در طبیعت نیز یافت می شوند. برای نمونه در شکل زیر، توالیهای قابل تشخیص DNA و بروز پالیندروم در آن را مشاهده می کنید:










]]></description>
            <category>اخبار علمی و فناوری</category>
            <pubDate>Sun, 12 Dec 2021 04:52:56 GMT</pubDate>
            <guid isPermaLink="false">https://www.migna.ir/news/56409/palindrome-پالیندروم-چیست</guid>
            <enclosure url="https://www.migna.ir/images/docs/000056/n00056409-b.jpg" length="219546" type="image/jpeg"/>
        </item>
        <item>
            <title>ضرب المثل ژاپنی میخ و نعل اسب</title>
            <link>https://www.migna.ir/news/55900/ضرب-المثل-ژاپنی-میخ-نعل-اسب</link>
            <description><![CDATA[به خاطر میخی نعلی افتاد
به خاطر نعلی اسبی افتاد
به خاطر اسبی سواری افتاد
به خاطر سواری جنگی شکست خورد
به خاطر شکستی مملکتی نابود شد
و همه این ها به خاطر کسی بود که میخ را خوب نکوبیده بود
&nbsp;
&nbsp;




دنیا مجموعه ای از انسانهای کوچک و بزرگ است. برخی توان بزرگ بودن را دارند و از همان ابتدا بزرگی می کنند و برخی کوچک می آیند و کارهای بزرگ می کنند. نعلبند قصه ما هم آدم کوچکی است که بی آنکه خود بداند اثری بزرگ دارد. همه ما آدمها اثر گذار هستیم زیرا در دنیا هیچ خلقتی بی هدف نیست.

کارهایی که انسانها انجام می دهند بی آنکه خود بدانند در گذر روزها به اثر بزرگی مبدل می شود . اثری ماندگار ....
پس یادمان باشد هر کار ما، حتی کوچک، اثری بزرگ دارد که شاید در همان لحظه ما نبینیم ....

&nbsp;

]]></description>
            <category>داستان های کوتاه</category>
            <pubDate>Wed, 10 Nov 2021 06:41:48 GMT</pubDate>
            <guid isPermaLink="false">https://www.migna.ir/news/55900/ضرب-المثل-ژاپنی-میخ-نعل-اسب</guid>
        </item>
    </channel>
</rss>
